#_به_من_بگو_لیلی_پارت_184
کتاب توی دستش رو بست و زیرچشمی به کارن نگاه کرد تا عکس العملش رو موقع یادآوری خونه ی قبلیش، ببینه. کارن نفس عمیقی کشید و حرفی نزد. چند ضربه به در خورد و زن مسنی که هفته ای یک بار برای سر و سامون دادن به خونه و تمیزکاری می اومد، به داخل سرک کشید و گفت: آقای دکتر اجازه هست؟
هر دو مرد به اون طرف نگاه کردند و کارن گفت: بله؟
- این هفته چه خورش هایی دوست دارید، براتون درست کنم؟
عسگرلو با لبخند به کارن خیره شد. کارن جواب داد: فرقی نمی کنه، فقط توش بادمجون نداشته باشه.
- چشم.
زن بیرون رفت و در رو بست. عسگرلو به حرف اومد: بد نگذره!
- یه هفته غذای فریزری بخوری خوش میگذره؟
- از غذای بیرون که صد در صد بهتره!
کارن سر تکون داد. هیچوقت حاضر نبود معده اش رو بسپره به آشپزها و مواد اولیه ای که نمی شناخت. عسگرلو ادامه داد: من هم مادر بچه ها رو بفرستم بره، یه دونه از همین خانوم ها بیارم، هر چی دوست دارم برام بپزه.
اشاره ی دیگه ای به زن کارن. این روزها هر کس بهش می رسید، می خواست حال و هواش رو تست کنه. کارن هم قصد نداشت گزک به دست کسی بده، حتی دوست هاش. آروم خندید و گفت: به امتحانش می ارزه.
عسگرلو کتاب رو به قفسه برگردوند و خواست دوباره پشت میز بشینه که چشمش به گوشه ای از قفسه افتاد و اخمی از دقت روی پیشونیش نشست. دست دراز کرد و دفترچه ی صورتی کارن رو بلند کرد و نشونش داد. با گیجی به کارن زل زده بود و کارن جوابی نداشت. دفترچه رو تکون داد و با تعجب پرسید: مال توئه؟
romangram.com | @romangram_com