#_به_من_بگو_لیلی_پارت_183

نسیم نفسش رو بیرون فرستاد و به فکری که به سرش زده بود، توی دلش خندید. در ماشین رو باز کرد و گفت: پس سعی کنید مشاورتون رو تبدیل به دشمن نکنید!

پشت فرمون نشست و روشن کرد. نگاهی به صورت اخموی مرد انداخت، انگار هنوز نمی دونست چه حسی باید نسبت به نسیم داشته باشه. گاهی سعی می کرد نزدیک بشه و گاهی بهش بی اعتماد بود... از همون فاصله ای که ایستاده بود، با انگشت به شیشه اشاره کرد. نسیم شیشه رو پایین کشید و دکتر با همون اخم ها گفت: سلام من رو هم به دکتر خانی برسون!!!

این بار نسیم هم اخم کرد و جدی گفت: پس این جور کارها هم ازتون بر میاد!

- چجور کاری؟

- دکتر خانی!

دکتر حرکتی از روی بی خیالی به لب هاش داد و گفت: شاید!

نسیم با تاسف سر تکون داد و کمربندش رو بست. شیشه رو بالا داد و راه افتاد.

18

عینک مطالعه اش رو از صورت برداشت و در حالیکه با انگشت شست و اشاره گوشه ی چشم هاش رو ماساژ می داد، گفت: تو این سه هفته زیاد پیش نرفته!

عسگرلو هم که رو به روش، اون طرف میز نشسته بود، به پشتی صندلیش تکیه داد و با سر تایید کرد. صندلی توی سکوت کتابخونه به قز قز افتاد. دور تا دور اتاق 18 متری پر از قفسه های کتاب بود. کتاب هایی که اورجینال و اغلب به زبان انگلیسی بودند. کارن هر جلد رو با قیمت گزاف تهیه کرده بود. کتاب های فارسی بیشتر هدیه های تقدیمی از بقیه ی همکارهاش بود و ارزش معنوی داشت.

به کاغذهای روی میز نگاه کرد. این اولین تألیفش نبود. علاوه بر مقاله های معتبرش، کتاب های مختلفی هم نوشته بود که مربوط به چند سال قبل می شد. وقتی سرش کمتر از حالا شلوغ بود و دنبال اسم و رسم می گشت... شلوغ!... به بیکاری یکی دو ماهه اش فکر کرد... نه، دیگه شلوغ نبود. بهترین کار برای گذروندن این همه وقت خالی، تحقیق و تألیف بود... تا شاید کمک می کرد از بیکاری، دیوونگی به سرش نزنه. عسگرلو از صندلی بلند شد و شروع به قدم زدن داخل اتاق کرد. روی بعضی از کتاب ها دست کشید و دست آخر گفت: کلکسیون خیلی خوبی جمع کردی.

این اولین بار بود که به آپارتمان جدید کارن می اومد. کارن قبلاً بیشتر اهل رفت و آمد بود ولی توی این یک سال فقط خودش بود و این آپارتمان. تنهایی رو به همه چیز ترجیح می داد و ظاهراً بقیه هم درک می کردند. دیگه حتی یادش رفته بود که سال های قبل با چه الگویی زندگی کرده و چقدر اطرافش شلوغ بوده. عسگرلو ادامه داد: البته به پای کتابخونه ی قبلیت نمی رسه!

romangram.com | @romangram_com