#_به_من_بگو_لیلی_پارت_181
- ...
- می دونی که چقدر وضعیت بودجه بحرانیه؟
- اون مسئله...
- ...
- قابل پیگیری نیست... متاسفانه.
پرچمی با ناامیدی به صندلیش تکیه داد و بعد از چند ثانیه گفت: خانومی وقتت رو با پرچونگی نگیرم؟!
نسیم با سر جواب منفی داد. در واقع می خواست که دکتر زودتر بره تا رو در رو نشند اما ظاهراً مرد قصد رفتن نداشت. بالاخره نسیم از رو رفت و با خانوم پرچمی خداحافظی کرد. طول راهرو رو قدم زد، توی حیاط نگاهش رو سمت در انداخت و م*س*تقیم به راهش ادامه داد ولی با صدای دکتر متوقف شد: تشریف می برید؟
به طرفش چرخید و گفت: بله.
دکتر لباس هاش رو مرتب پوشیده بود و آماده ی رفتن بود. کت تک قهوه ای روشن و پیراهن و شلوار قهوه ای سوخته. نسیم با گفتن «خدانگهدار» به طرف در رفت. دکتر هم دنبالش راه افتاد. جلوی در موسسه، قبل از اینکه نسیم در ماشینش رو باز کنه، دکتر به سمتش رفت و پرسید: امروز چطور بودم؟ پیشرفت داشتم؟
نسیم با لبخند کوچیکی نگاهش کرد و جواب داد: نمی دونم، امروز چک نکردم!
- جداً؟؟؟
جلوتر اومد و با پهلو به در ماشین تکیه داد که خیلی عجیب به نظر می رسید. حرکتی نبود که نسیم از آدمی با شخصیت دکتر شفیق انتظار داشته باشه. مرد سرش رو خم کرد تا صورتش به نسیم نزدیک تر باشه. آسته گفت: فکر می کنی نفهمیدم تمام مدت من رو نگاه می کردی؟... بذار بگیم «چک می کردی!».
romangram.com | @romangram_com