#_به_من_بگو_لیلی_پارت_179
این می تونست دلیل صمیمیت ماهان تو چند ماه اخیر باشه. حتی یه بار از نسیم خواسته بود که «ماهان» صداش بزنه. شاید با دکتر شفیق مسئله ی حل نشده ای داشت و می خواست از نسیم برای تلافی کردن استفاده کنه. نسیم پرسید: چرا؟
ماهان خنده ی کوتاهی کرد و بعد از مکث و نگاهی که انگار از روی ناباوری بود، جواب داد: واقعاً می پرسی چرا؟ بعد از این همه وقتی که با هم گذروندیم؟
- من متوجه نمیشم!
- نسیم! تو درست ترین آدمی هستی که من تا حالا دیدم.
نسیم به چشم های تیره اش زل زد تا دلیل این تعریف رو بفهمه. ماهان قدمی به جلو برداشت. نسیم دقیق نمی دونست توی کانادا چه خبره، ولی می دونست که توی ایران از اون خبرها نیست!! قدمی به عقب برداشت و منتظر توضیح موند. ماهان ادامه داد: تو همیشه طرف حق رو می گیری، اهل رشوه نیستی، سهل انگاری نمی کنی... مهم تر از همه، خام ظاهر یه آدم نمیشی.
نسیم به یاد دوشنبه ی قبل و حسی افتاد که از نزدیکی دکتر بهش دست داده بود. عذاب وجدان گرفت. نه! دیگه اجازه نمی داد مثل جلسه ی پیش، اعتبارش لکه دار بشه. رو به ماهان گفت: بیشتر همکارهای من همینطورند!
- من که اون ها رو نمی شناختم، نمی تونستم مطمئن باشم.
- ...
- ولی این رو می دونم که قضاوت تو عادلانه است... یادت باشه نسیم! اگر یه آدم مشکل فکری و اخلاقی داره، نمی تونه شغل های حساس داشته باشه!!
انگار ماهان واقعاً نگران این پرونده بود. نسیم سر تکون داد و گفت: بله. نیازی نیست شما به من یادآوری کنی!
ماهان دستش رو توی هوا بلند کرد و با ناراحتی گفت: به هر حال دخالت من تو این موضوع، در همین حده... دوست ندارم پسفردا صفت هایی که فقط به خودش میاد رو بچسبونه به من!!
- ...
romangram.com | @romangram_com