#_به_من_بگو_لیلی_پارت_177

- آره، من مدیر یه مدرسه ی دخترونه رو میشناسم. صبح و بعد از ظهر.

- اوووم... بد نیست.

- بقیه ی روزت رو هم می تونی به کارهای دیگه برسی... اگه کار جدیدی پیش اومد، می تونی در کنار این کار، اون رو هم انجام بدی!

- خوبه. این خیلی بهتر از قبلیه... ولی... از کجا معلوم به من کار بدند؟ اونم سرویس مدرسه.

- باهاشون حرف می زنم. فعلاً قول صد در صد نمیدم.

- ...

- کار آقای غریب نواز که تموم شد، تو رو می رسونه همون خونه. من شنبه میام دنبالت با هم میریم مدرسه، ببینیم چی میشه. هنوز ماه مهریم... حتماً جای خالی دارند.

نینا سر تکون داد و به زور گفت: ممنون.

به هر حال نسیم منتظر شنیدن این نبود. بعد از چند دقیقه صحبت در مورد اوضاع خوابگاه و بقیه ی دخترها، به طبقه ی پایین برگشتند. کار ماهان هم تموم شده بود و داشت پیرمرد رو بدرقه می کرد. نسیم تمام عصر منتظر فرصتی بود تا با ماهان حرف بزنه، توی راهرو موند و نینا رو به اتاق پرچمی راهنمایی کرد. از شیشه های ورودی راهرو می دید که موقع برگشتن ماهان به داخل، چشم های دکتر شفیق براش خط و نشون می کشه. ماهان با نزدیک شدن به نسیم گفت: این باز چشه؟

و با انگشت به پشت سرش اشاره کرد. نسیم اصلاً نمی تونست حدس بزنه چه اتفاقی بین این دو نفر افتاده که باعث شده ماهان با اون همه طبع بلند، در مقابلش از کوره در بره یا بی ادب بشه. ماهان هوا رو بو کشید و با شیطنت گفت: ولی کارش درسته ها!

بوی خوب شوینده های معطر تو فضا پیچیده بود. نسیم جدی پرسید: آقای غریب نواز وقت داری حرف بزنیم؟

صورت ماهان هم جدی شد و گفت: اتفاقی افتاده؟

romangram.com | @romangram_com