#_به_من_بگو_لیلی_پارت_175

- ...

- بعد که برای خودت کسی شدی حتی می تونی دوباره با خانواده و فامیلت رفت و آمد کنی. این دفعه با افتخار!

نینا پوزخند زد. نسیم توی صورتش می خوند که برای رسیدن به این زندگی، راه دور و درازی رو برای خودش تصور می کنه. از جاش بلند شد، در حالیکه به طرف دختر می رفت، گفت: دانشگاه رفتی؟

- نه بابا! همه رو اون تو نوشتم.

به پایین اشاره کرد. منظورش پوشه ی روی زمین بود. نسیم دوباره گفت: من نخوندم. هیچ جور مدرکی نداری؟

- نه، من اصلاً وقت نکردم!

نسیم مشغول فکر کردن شد. به طرف پنجره ی اتاق رفت و به بیرون نگاه کرد. چه کار دیگه ای می تونست برای این دختر جور کنه؟ چه کاری که نه کسی چپ چپ نگاهش کنه و نه نیازی به مهارت خاصی داشته باشه؟ اون پایین دکتر کارش با باغچه تموم شده بود. حیاط از همیشه تمیز تر نشون می داد. حتی راهروها و اتاق ها هم تمیز تر بودند. چند تا قوطی بزرگ از انواع ضد عفونی کننده کنار در اتاقک نگهبانی چیده شده بود. بالاخره پزشک بودن یه حساسیت هایی رو به همراه داشت که مردم عادی خوب درک نمی کردند. حتماً با پول خودش خریده بود، موسسه بودجه ی این کارها رو نداشت. نسیم جلو تر خم شد تا ببینه دکتر مشغول چه کاریه... داشت برگ ها رو از سر راه جمع می کرد و یه جاروی دسته بلند رو به هر طرف می کشید. نسیم به یاد سرایدار مدرسه اش توی اهواز افتاده بود. یه پیرمرد سیاه چهره که با بچه ها خوب بود ولی با بزرگ تر ها بداخلاقی می کرد. می گفت «شما بچه ها هنوز راه زرنگی رو یاد نگرفتید!» نسیم سر تکون داد و ناگهان جرقه ای تو ذهنش زده شد. نینا از کنار گوشش گفت: عجب تیکه ایه، نه؟

- چی؟!

- اومدنی نخ دادم، پا نداد... دیگه م*س*تخدم ها هم کلاس میذارن واسه آدم!!!

نسیم زیر خنده زد و از کنار پنجره عقب رفت. حرف از دکتر نزد. در عوض گفت: یه فکری به ذهنم رسید.

- که من رو باهاش آشنا کنی؟

نسیم چشم غره ای رفت و ادامه داد: گواهی نامه داری؟

romangram.com | @romangram_com