#_به_من_بگو_لیلی_پارت_171

در رو بست، روی یکی از کاناپه های پذیرایی ولو شد و به پرده زل زد. عجب روزی بود. توی این یکی دو ماه اخیر، هر کس بهش می رسید یا سوال داشت یا مشکل. آروم روی صورتش دست کشید... نمی دونست چند دقیقه همونطور بی حرکت نشسته. زندگیش دیگه کم کم داشت کسل کننده می شد و با هر سکوتی که پیش می اومد، ذهنش به طرف یه نفر می رفت که کمی هیجان به زندگیش آورده بود. کمی هیجان با چشم های آبی! لبخند ناخواسته اش رو جمع کرد و موبایلش رو برداشت. برای شفیق اس ام اس نوشت و فرستاد: دکتر خانی سلام رسوند!

و منتظر پاسخی موند تا حدسش رو تایید کنه اما هیچ پاسخی نرسید...

17

دوباره از پنجره به بیرون نگاهی انداخت. دکتر شفیق کنار باغچه نشسته بود و با بیلچه خاک ها رو به هم می زد. نگاه نسیم سمت کیسه ی خاک برگ کشیده شد که گوشه ی باغچه به درخت تکیه داشت. دکتر همچنان ماسک و دستکش پوشیده بود. موقع اومدن نسیم فقط یه سلام کوتاه کرده بودند. هیچ کدوم به روی خودش نیاورده بود که دوشنبه ی قبل اتفاقی افتاده! نسیم نمی تونست پشت این ماسک، حس و حال صورت مرد رو از کار کردن توی حیاط تشخیص بده ولی ظاهراً مثل هفته ی اول روی آتیش نبود...

مخصوصاً حالا که داشت خاک زیر گل های پاییزه رو عوض می کرد. انگار کلاً از زمین کنده شده بود. نسیم دقیقاً همین رو براش می خواست که این کار رو به زور گردنش انداخته بود. اینکه کمی از زندگی عادیش دور بشه و چند ساعت رو فقط برای خودش وقت بذاره. البته قصد نسیم فقط کار روی باغچه نبود!! صدای خانوم پرچمی، نسیم رو به خودش آورد: هنوز نیومدند؟

نسیم چشم هاش رو از دکتر گرفت و به در حیاط برگردوند، جواب داد: نه.

از کنار پنجره ی دفتر حرکت کرد و روی صندلیش، جلوی میز مدیر نشست. لبخندی به پیرمرد رو به روش زد و گفت: ولی همین موقع هاست که برسند.

مرد سر تکون داد. خانوم پرچمی اضافه کرد: آره، با من تماس گرفتند. نگران نباشید!

- براشون زحمت نشه؟

- نه، اگر انجام دادن کاری از عهده اشون خارج باشه، قبول نمی کنند.

- خدا عمرشون بده... این شهرداری انقدر من پیرمرد رو تا طبقه ی چهارم کشوند، پا برام نمونده.

بعد روی زانوش دست کشید و ادامه داد: آسانسور هم که بلد نیستم.

romangram.com | @romangram_com