#_به_من_بگو_لیلی_پارت_170
- چرا... خانومه گفت بردن دکتر، یه سری دارو داده، گفته رشد می کنه.
- خب؟
فرشته بشقاب رو کنار گذاشت.
- من حس کردم از بی پولی کلاً درمان رو کنسل کردند. دلم برای بچه خیلی سوخت.
نسیم از جاش بلند شد و به طرف تلفن رفت. از کشوی میز تلفن کارت موسسه رو بیرون آورد و به طرف فرشته گرفت.
- این کارت رو به آشناتون بدید که به اون خانوم بده. بگید هر وقت تونست با دخترش بیاد موسسه، به خانوم پرچمی سفارش می کنم... نه اصلاً بگید یکی از پنجشنبه ها بیاد که خودم هم باشم.
فرشته کارت رو داخل جیب مانتوش گذاشت و گفت: ممنون... چقدر این کارهایی که می کنی ثواب داره به خدا.
نسیم: قابلی نداره. بارش روی دوش حامی های مالیه.
و برای چندمین بار توی یه روز یاد دکتر و پیشنهادش افتاد.
شقایق: مامان تو هم الان خیر محسوب میشیا!
فرشته ضربه ی آرومی به پای شقایق زد و خندید. گفتگو دوباره به روال عادی برگشت. یاسمن توی فکر بود و حرف نمی زد ولی با بقیه می خندید. یک ساعتی با هم حرف زدند. نسیم خیلی اصرار کرد ولی برای شام نموندند. موقع رفتن نگاه معنی داری به یاسمن انداخت. امیدوار بود اتفاقی نیفته که مجبور باشه خودش قبل از یاسمن، چیزی رو با فرشته در میون بذاره.
romangram.com | @romangram_com