#_به_من_بگو_لیلی_پارت_169

نسیم: آره. دست صابخونه ی قبلی درد نکنه.

شقایق: من هر سری میام تعریف می کنم، آخر چشم می خوره.

نسیم خندید. فرشته دونه ی انگوری توی دهان گذاشت. نسیم بابت انگورهایی که براش آورده بودند تشکر کرد. فرشته پرسید: راستی نسیم جان... می خواستم بدونم اون خیریه ای که توش کار می کنی، برای همه است؟

- اگه منظورتون اینه که تو همه ی زمینه ها فعاله یا نه؟... آره، همینطوره.

- آخه من یه آشنایی دارم که تو محلشون یه خانواده ی بی بضاعت هست.

- اهوم... باید خودش اطلاع بده، بعد مدیر موسسه سوابق رو بررسی می کنه، مطمئن که شد...

- نه! خود خانواده کمک های دولتی می گیره، مردم محل هم بهشون می رسند.

- پس چی؟

- والا، من اتفاقی دختر کوچیکشون رو دیدم... به نظرم خیلی کوچیک می اومد. سنش رو پرسیدم گفتند 7 سالشه.

- یعنی چند ساله می خورد؟

- 4 ساله.

- به نظر خودشون عجیب نبود؟

romangram.com | @romangram_com