#_به_من_بگو_لیلی_پارت_172
نسیم توی دلش خندید و نگاهی به چشم های خندون پرچمی انداخت. یک ربع می شد که منتظر بود تا ماهان همراه یکی از همون دخترهای بازداشتی، بیاد. این مرد هم برای پرونده ی خونه اش که توی طرح شهرداری افتاده بود، احتیاج به راهنمایی حقوقی ماهان داشت. البته ماهان فقط می تونست بهش مشاوره بده، چون تخصصش در زمینه ی دیگه ای بود. یکی از آشناهای موسسه مرد رو به اینجا معرفی کرده بود. دو دقیقه بعد ضربه ای به در خورد و خانوم پرچمی گفت: بفرمایید! این هم از آقای وکیل.
همه به طرف در نگاه کردند. ماهان همراه نینا وارد اتاق مدیر شد. پیرمرد جلوی پاش با حالت عذرخواهانه ای نیم خیز شد ولی ماهان قبل از بلند شدنش رسید و اجازه نداد. مرد دوباره نشست. این خاکی بودن ماهان بین جوون های این روزگار خیلی کمیاب بود، چه برسه به کسی که از کانادا برگشته و تحصیلات عالی داره. احتمالاً به همون پدربزرگش رفته بود که پایه گذار این موسسه بود. ماهان سرش رو سمت نسیم برگردوند و با دیدن لبخندش، لبخند زد. نسیم متوجه شده بود که هر بار ماهان رو مشغول کارهای موسسه می بینه، ناخودآگاه لبخند روی صورتش میاد.
گفتگوهای معمولی و احوالپرسی ها انجام شد. تمام مدت نینا ساکت و بی حوصله گوشه ای ایستاده بود. ماهان کنار پیرمرد نشست و شروع به خوندن برگه هایی کرد که توی دست لرزون مرد بود. گفت: شما کلاً مخالف آزادراهید یا مسئله سر قیمته؟
- هم مخالفم... هم... با این پول جایی بهم نمیدند. به هر کی گفتم، میگه شده به زور کار خودشون رو می کنند.
- نه پدر جان! به زور هیچ کاری نمی کنند. باید توافق صورت بگیره.
- خدا از زبونت بشنوه بابا.
نسیم برای خانوم پرچمی سر تکون داد و در حالیکه به طرف نینا می رفت، گفت: ما بالا صحبت می کنیم.
روی بازوی دختر دست کشید. نینا تکیه اش رو از دیوار گرفت و بازوش رو عقب کشید تا نسیم دستش رو برداره. بعد دنبال نسیم راه افتاد. با هم از پله ها بالا رفتند، به همون اتاق قبلی. نسیم گوشه ای نشست و گفت: بشین! خسته میشی.
- اصلاً باورم نمیشه... گیر زامبی ها می افتادم بهتر از شما بود!!
- چی شده مگه؟
- من 25 سالمه! مگه بچه ام که هر کاری می خوام بکنم باید زیر نظر یکی دیگه باشه؟!
romangram.com | @romangram_com