#_به_من_بگو_لیلی_پارت_164
- آره. خوبم... موندم شام چی درست کنم.
- ما کتلت داریم... جات خالی.
صدای پدرش از اون طرف شنیده شد که می گفت: پاشو بیا! دلمون تنگه.
به این فکر کرد که این روحیه ی قاطی شدن با مشکلات مردم رو از پدرش به ارث برده. پدرش هم سرش درد می کرد برای اینجور کارها. اما نجمان زیاد تو این خط ها نبود.
- به بابا بگو «چشم»...
دوباره صدای آهسته اش رو شنید و ادامه داد: الان چی گفت؟
- داره سر من غر میزنه که حرف زن عموت رو پیش کشیدم.
نسیم خندید و گفت: واسه من که مهم نیست به خدا... این دفعه اومدی بابا رو هم بیار! خب؟
- باشه. برو به کارهات برس عزیزم.
حتی بعد از خداحافظی و قطع کردن، هنوز گوشه ای از ذهن نسیم درگیر وحید و زندگیش اون طرف مرزها بود. خودش که بعد از این همه سال هنوز سر و سامون نگرفته بود و فکر نمی کرد هیچوقت تفاوت خاصی توی زندگی فعلیش ایجاد بشه.
نیم ساعت بعد، مشغول کتلت درست کردن بود که فرشته خانوم و هر دو دخترش از پایین به دیدنش اومدند. گاهی بهش سر می زدند و یکی دو ساعتی می موندند. بر عکس ِ خانواده ی نسیم، فامیل پر جمعیتی نداشتند و بیشتر با دوست و همسایه ها رفت و آمد می کردند. گاهی هم نسیم رو برای ناهار جمعه دعوت می کردند و آقای ملکان رو می فرستادند سراغ دوست هاش تا جمع زنونه باشه. این توی تنهایی های غربت، خیلی غنیمت بود.
romangram.com | @romangram_com