#_به_من_بگو_لیلی_پارت_163

- آره. می گفت خود امینه اینجوری خواسته که تابستون نیفته... فامیل های شوهرش از تهران میان.

- اهوم... لابد کلی هم ازشون تعریف کرد.

- اقبالت بود که نبودی!... شما ها حوصله تون نمی گیره. عید که یادته تو رو دیده بود نطقش باز شده بود!

نسیم گل سرش رو باز کرد و دستی بین موهاش کشید. عید رو خوب یادش بود. زن عموش شروع کرده بود به تعریف از شوهر امینه و در نهایت عروس انگلیسی ندیده اش. اون روز انقدر از وحید و عروس و نوه اش گفت که مقاومت چند ساله ی نسیم شکسته شد. حتی ملاحظه ی نامزدی به هم خورده ی نسیم با وحید رو نکرده بود.

- الو... نسیم!

- اینجام... اووم... داشتم یه چیزی می خوندم.

- مزاحم نباشم؟

- نه بابا... تموم شد!

- هیچی دیگه، این هم از امروز ما...

- اهوم

- خوبی نسیم؟

به فکر اتفاق های اخیر افتاد. اصلاً نمی خواست مادرش بویی از ناراحتی هاش ببره. حتی اگر لب تر می کرد و حرفی از سیلی دکتر می گفت، تمام خانواده اش شبونه می اومدند. نمی خواست بهشون استرس وارد کنه. اگر پای شوهرش وسط بود هیچوقت انقدر کوتاه نمی اومد ولی مسئله این بود که خودش عمدا احساسات مرد رو تحریک کرده بود تا تستش کنه...

romangram.com | @romangram_com