#_به_من_بگو_لیلی_پارت_162
- سلامت باشی. چه خبر؟
- از دیروز تا امروز؟
نسیم خندید. مادرش ادامه داد: صبح زن عموت رو دیدم.
نسیم لحظه ای سکوت کرد و بعد برای اینکه توجه مادرش رو جلب نکنه پرسید: خوب بود؟ چی می گفت؟
- همیشه چی میگه؟ تا نشست شروع کرد پز این و اون رو دادن.
- نیست که تو هم کم میاری!
هر دو خندیدند.
- می گفت نشستند، تاریخ عروسی امینه رو تعیین کردند.
- اِ... کِی؟
- افتاده بهمن.
- نزدیکه که.
romangram.com | @romangram_com