#_به_من_بگو_لیلی_پارت_161

با هم بالا رفتند و احمدزاده جواب داد: چه زحمتی؟ روزی چند بار این راه رو میرم، یه بار هم روش.

لبخند زد و نسیم هم جواب لبخندش رو داد. حقیقت رو می گفت، بیشتر از همه ی همسایه ها در حال رفت و آمد بود و اکثر مواقع نسیم این اطراف می دیدش. به همین خاطر از همه چیز خبردار می شد. دوباره گفت: سقف نم کشیده بود. این آقای محمدی باز فرش شسته... حالا قراره تا بارندگی شروع نشده، عایق کنیم.

- که اینطور!

- نگران هزینه نباشید نسیم خانوم! من آشنا دارم ارزون تر تموم می کنه.

نسیم دوباره لبخند زد. قبلاً هم به اسم صداش زده بود و نسیم دلیلی نمی دید که اجازه نده. احمدزاده همسر و یک دختر دبستانی داشت و تا به حال رفتار بدی ازش سر نزده بود. در واقع با همه ی همسایه ها صمیمی بود. خوشبختانه هیچ کدوم از همسایه ها با نسیم بد تا نکرده بودند. جلوی در کیسه رو زمین گذاشت و گفت: قراره خانواده تشریف بیارند؟

- نه. مادرم تازه اومده.

- سلام برسونید!

- چشم... خیلی ممنون.

مرد دوباره به پارکینگ برگشت و صدای زنگ تلفن، نسیم رو به داخل خونه کشوند. سریع کیسه رو توی آشپزخونه گذاشت و سراغ تلفن رفت. شماره ی خونه ی پدر و مادرش افتاده بود. جواب داد: بله؟

- سلام نسیم!

- سلام... خوبی مامان؟ بابا خوبه؟ نجمان؟ زهرا؟

فروغ با خنده گفت: همه خوبند... اومدی؟ خسته نباشی.

romangram.com | @romangram_com