#_به_من_بگو_لیلی_پارت_160
- خیلی ممنون.
به طرف در رفت و موقع خروج خداحافظی کرد. بیرون اتاق نفس عمیقی کشید و چند ثانیه معطل موند. اصلاً فکرش رو هم نمی کرد که روزی اخراج بشه... جالب این بود که مشاورهای هم دوره اش، مثل آرزو توی شرایط مشابه ای بودند ولی هنوز از این جریان خبر نداشتند. شاید این تعدیل نیرو فقط شامل نسیم شده بود. واقعا نمی تونست احساس ناراحتیش رو نادیده بگیره.
با بیشترین سرعت از ساختمون بیرون رفت و پشت فرمون نشست. قرار بود سر راه به فروشگاه بره و برای خونه خرید کنه، ولی حالا که یکی از منابع مالیش رو از دست داده بود، اصلاً فرصت مناسبی برای خرید به نظر نمی رسید. با وجود خرج هایی که گاهی برای موسسه می کرد و حالا جرئی از شخصیتش شده بود، روی حق مشاوره هاش حساب باز کرده بود، اما... نگاهی به گونی ده کیلویی برنج انداخت که صبح خریده بود و پایین صندلی کنار راننده گذاشته بود. نفسش رو بیرون فرستاد و ماشین رو روشن کرد. حالا یا باید دوباره دنبال کار نیمه وقت توی مراکز مشاوره می گشت یا تمام وقت و تمرکزش رو روی دفتر خودش می گذاشت و تبلیغ بیشتری براش می کرد.
ماشین رو راه انداخت و به طرف خونه روند. هر روز همین موقع ها می رسید و شام درست می کرد. نصفش رو هم برای ناهار فردا کنار میذاشت که به دفتر یا مرکز ببره... با خودش فکر کرد، دیگه مرکزی در کار نیست!! تا همین یک ماه پیش زندگیش خیلی روتین شده بود... اما این اواخر اتفاقاتی افتاده بود که داشت میلی متری روی زندگیش تاثیر میذاشت، نسیم از این تغییرات آروم باخبر بود و همین آزارش می داد... اینکه کاری برای جلوگیری ازش نمی کرد. از عصر دیروز تا الان مدام تلاش می کرد فکرش رو از رفتار دکتر شفیق منحرف کنه ولی نمی تونست. نه اینکه روی کارش تاثیر منفی بذاره، فقط فکر کردن بهش، حس و حال خوبی می داد و نسیم دقیقاً می دونست این یعنی چی.
توی آینه نگاه کوتاهی به خودش انداخت. ظاهراً تنها کسی بود که از مرکز اخراج شده بود و این دلیل دیگه ای به جز عدم توانایی حرفه ای نمی تونست داشته باشه. شاید واقعاً یه جای کارش می لنگید. شاید بهتر بود یه تجدید نظر کلی کنه. حتی پرونده ی دکتر شفیق هم براش خیلی پیچیده تر از اونی بود که فکرش رو می کرد. انگار ارزشش فقط در حد بی سر و صدا امضا کردن یه تاییدیه بود که حتی اطلاعات توی پرونده اش رو هم کامل نکرده بودند!
پشت چراغ قرمز ایستاد و به فروشنده های بادکنک و سی دی نگاه کرد، می دونست که تو خیابون های شمال شهر معمولاً از این خبرها نبود. دلش می خواست پیاده بشه و به هر کدوم کارت موسسه رو بده. اما موسسه خیلی کوچیک بود و بودجه ی کاریابی نداشت! بودجه... بودجه ای که دکتر قول داده بود تامین کنه... و انصافاً این بار پیشنهاد وسوسه انگیزی انتخاب کرده بود. این نشون می داد که خیلی خوب نسیم رو شناخته... بهتر نبود که پیشنهاد رو قبول می کرد و به زندگی عادیش برمی گشت. اینطوری فرصت بیشتری پیدا می کرد تا تجربه اش رو بالا ببره و توی مراکز دیگه به مشکل نخوره. حتی می تونست شرط بذاره که بعد از تایید هم دکتر چند جلسه ای به دفترش بیاد، اما چی اومدنش رو تضمین می کرد؟ باورش نمی شد که داره در مورد اون پیشنهاد جدی فکر می کنه!
چراغ سبز شد و ماشین رو راه انداخت. زیاد طول نکشید که داخل پارکینگ آپارتمانش پارک کرد. کیسه ی برنج رو بیرون آورد و به طرف پله ها راه افتاد. جمعی از آقایون همسایه کنار هم ایستاده بودند و از جمله هاشون پیدا بود که در مورد عایق پشت بوم بحث می کنند. نسیم آهی کشید و به هزینه هاش فکر کرد. سلامی کرد و جواب گرفت. موقع عبور از کنارشون صدای آقای احمدزاده رو نشید: کمک نمی خواید؟
کیسه ی برنج رو توی دست هاش محکم تر گرفت و گفت: نه، سنگین نیست.
احمدزاده از جمع اجازه گرفت و درحالیکه به طرف نسیم می اومد، گفت: الان برمی گردم.
کیسه رو از دست نسیم گرفت و ادامه داد: بفرمایید!
- ببخشید. زحمت شد.
romangram.com | @romangram_com