#_به_من_بگو_لیلی_پارت_159

نسیم فقط لبخند زد و پرسید: دکتر لازمه چیزی رو با من در میون بذارید؟

- قصد داشتم باهاتون تماس بگیرم... ظاهراً خودتون زودتر باخبر شدید.

- نه دقیقاً.

نسیم منتظران نگاه می کرد و متوجه شده بود که قرار نیست خبر خوبی بشنوه! مرد بالاخره به حرف اومد: می دونید که اینجا یه مرکز خصوصیه... تصمیم گرفتیم یه تغییری تو کادر بدیم.

- ...

- قرار شده، مشاورهایی رو که به صورت غیر استخدامی اینجا فعالیت می کنند یا رسمی کنیم یا...

نسیم به جاش جمله رو کامل کرد: عذرشون رو بخوایید؟

مرد دستی به چونه اش کشید و جواب داد: از اون جایی که شما خودتون دفتر مشاوره دارید... گرایشتون هم بالینیه و فرصت های شغلی خوبی داره...

نسیم سر تکون داد و گفت: بسیار خب! متوجه شدم.

- با این وجود اگر مرکز نیاز به نیرو پیدا کرد، شما در اولویتید.

نسیم خوب می دونست که از همون ابتدا، مرکز همچین روزی رو پیشبینی کرده بود که کیس های زمانگیر با جلسات متعدد رو بهشون واگذار نمی کرد. از صندلی بلند شد و با لبخند گفت: ممنون که زودتر با من در میون گذاشتید... همکاری با این مرکز باعث افتخار من بود.

مرد دوباره لبخند زد و گفت: همچنین باعث افتخار ما هم بود. امیدوارم موفق باشید.

romangram.com | @romangram_com