#_به_من_بگو_لیلی_پارت_158


- آره، دارم میرم خونه.

- خوش به حالت... من اینجا تا آخر وقت گیر افتادم. آناهیتا هم مریضه.

- آخی... چرا؟ سرماخورده؟

- نه... آلرژی گرفته. مهدی برده بودش دکتر!

- به خاطر پاییزه؟

- آره. یه سری دارو دادند. به مادرم رفته.

- کاری از دست من بر نمیاد؟

- نه عزیزم. مرسی که پرسیدی.

نسیم لبخند زد و بعد به فکرش رسید که سوالی بپرسه: آرزو جان! خبر تازه ای شنیدی امروز؟

آرزو کمی فکر کرد و گفت: نه، چیز خاصی نشنیدم... چیه؟ نکنه تعرفه های حقوق بالا رفته؟

نسیم خندید و سر تکون داد. وقتی از هم جدا شدند، نسیم یک راست به اتاق دکتر خانی _ موسس مرکز _ رفت. مرد طبق معمول پشت میز نشسته بود و با عینک بزرگش مشغول مطالعه بود، با دیدن نسیم پوشه رو کنار گذاشت و دعوت به نشستن کرد. نسیم روی یکی از صندلی های سفید نشست. مرد عینکش رو برداشت و با لبخندی گفت: نمره اش بالا رفته، دیگه بهتره عمل کنم.


romangram.com | @romangram_com