#_به_من_بگو_لیلی_پارت_157
- سلام دخترم. چرا نمیای تو؟
نسیم وارد اتاق شد و گفت: زیاد وقتتون رو نمی گیرم. شنیدم قراره آخر وقت ها یه دوره مشاوره ی بعد از ترک اعتیاد داشته باشید.
- درسته.
- اجازه میدید من هم حضور داشته باشم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: کسب تجربه؟
- بله.
بعد از چند ثانیه لبخندش محو شد. نسیم به تغییر حالتش دقت کرد. یکی از بهترین روانشناس های این مرکز مشاوره بود و معمولا با تازه کارها خیلی خوب تا می کرد. نمونه ی کاملی بود که نسیم تلاش می کرد روزی به پاش برسه. نسیم توی این یکی دو روز در هفته که به این مرکز مشاوره می اومد، علاوه بر حق مشاوره که مبلغ قابل قبولی بود، سعی می کرد معلومات و تجربه اش رو هم بالاتر ببره. پرسید: چیزی شده دکتر؟
- نه... فقط... یه چیزهایی شنیدم.
- در چه موردی؟
- شاید بهتر باشه خود دکتر خانی مطرح کنه.
وقتی گیجی نسیم رو دید ادامه داد: البته در هر صورت، از نظر من حضور شما تو جلسات مانعی نداره.
نسیم تشکر کرد و بیرون رفت. توی راهرو آرزو رو دید که به طرفش می اومد. طبق معمول بازوی نسیم رو توی حلقه ی دستش گرفت و گفت: تموم کردی؟
romangram.com | @romangram_com