#_به_من_بگو_لیلی_پارت_156
حرفش رو ادامه نداد. کارن دستش رو مشت کرد و فشار داد. قصد کامل کردن اطلاعاتش رو نداشت. اگر شروع می کرد به گفتن باید تا آخرش می رفت. خیلی چیزها بود که کارن حتی نمی خواست مرور کنه! جواب داد: می خوای با یه نفر دیگه ادامه بدم؟ خوبه برم تو همه ی مراکز این شهر زندگیم رو بریزم رو دایره؟
- هر طور راحتید... خواستم بدونید که اجباری در کار نیست.
نگاه دختر کمی دلخور بود و کارن بهش حق می داد. نمی تونست همینطوری ولش کنه و بره. جای سیلی بدجوری اذیتش می کرد. قدمی به طرف دختر برداشت، خم شد و صورتش رو سمت گونه اش برد... اما دختر صورتش رو برگردوند و نگاهش رو به زمین دوخت. کارن کنار گوشش گفت: نمی خوای جبران کنم؟
- دفترچه یادتون نره!
کارن نفسش رو بیرون فرستاد و گفت: این یعنی پیشنهادم واسه موسسه رو رد می کنی؟
لیلی هنوز نگاهش نمی کرد. ادامه داد: بسیار خب!
عقب کشید و در حالیکه سمت میز می رفت و دفترچه رو برمی داشت گفت: بعد از این، هر اتفاقی افتاد... بدون که خودت خواستی.
خداحافظی کرد و به طرف در رفت. می دونست رفتارش تو این جلسه پر از حماقت بوده اما از این به بعد اگر مجبور می شد، هر کاری می کرد.
16
ضربه ای به در اتاق زد و وارد شد. دکتر سعادتی که پشت میزش نشسته بود رو به نسیم گفت: بفرمایید!
- سلام.
romangram.com | @romangram_com