#_به_من_بگو_لیلی_پارت_155

کارن دوست نداشت مثل مریض ها باهاش رفتار بشه. همه ی حرف ها و حرکت های این آدم برنامه ریزی شده، بود تا به نتیجه ی تعیین شده برسه. هر نقشی بازی می کرد تا حرف خودش رو ثابت کنه! کارن این متدها رو درک نمی کرد و از هر چیزی که درک نمی کرد، بیزار بود. محسنی دوباره گفت: کنترل خشم خیلی مهمه... تنش ها زود میان و اگر نتونید جلوشون مقاومت کنید...

کارن آهسته به حرف اومد: شما عمدا من رو تحریک کردی! تو اتاق عمل کسی این کار رو نمی کنه.

- این یه بحث ساده بود دکتر که ممکنه هر جا پیش بیاد.

کارن نگاهش رو پایین، به کف دستش انداخت. چند ثانیه بعد، خط های پیچیده ی دستش با دست دختر پوشیده شد. نگاهش رو بالا برد و به صورتش دوخت. لبخند کوچیکی داشت ولی سرخی یک طرف صورتش رو پنهان نمی کرد. از کاری که کرده بود، متنفر شد و خواست دستش رو بیرون بکشه ولی فشار دست دختر بیشتر شد. اصلاً نمی دونست چی باید بگه. محسنی سکوت رو شکست: این دست ها واسه نجات دادن آدم هاست، نه...

کارن چشم هاش رو بست و روش رو برگردوند. عجیب بود ولی دوباره به آرامش قبل برگشته بود. زیر لب گفت: ولی تو فرستادیش زمین جارو کنه!!

بغض وحشتناکی ته ِ گلوش رو گرفته بود. اصلاً از وقتی جمعه به اون مجتمع رفته بود، بدون دلیل، با اون بچه ها،... خیلی به هم ریخته بود. می ترسید این بغض توی صداش اثر گذاشته باشه چون دست دیگه ی دختر هم پشت دستش نشست. کارن قصد بیرون کشیدن نداشت. به یاد همه ی مصیبت های زندگیش افتاد. سعی کرده بود محکم باشه، سعی کرده بود دردهاش رو بروز نده، ولی یه لحظه هایی هم بود که نمی تونست طاقت بیاره. نمی تونست... چند بار پلک زد تا اشکش رو پس بزنه.

- دکتر مسئله ای نیست... راحت باش!

کارن لبخند تلخی زد و سرش رو سمت دختر چرخوند که با چشم های قهوه ای آرومش خیره نگاه می کرد. اگر یک سال پیش بهش می گفتند، یه روز زنی با مانتو و شال ساده ی قهوه ای دستش رو جوری می گیره که دلش نمیاد بیرون بکشه، حتماً تو روش می خندید! اما حالا... این لیلی خانوم... لیلی... به موها و چشم هاش بیشتر می اومد... به لب هاش...

انگشت هاش رو دور دست لیلی محکم کرد و آروم جلو کشید. نگاه دختر حالا به تردید افتاده بود. جلوتر کشید و صورتش رو نزدیک برد. نگاهش روی لب های لیلی لحظه ای ثابت موند و خواست دستش رو جلوتر بکشه که اجازه نداد. دست هاش رو از دست کارن جدا کرد و فاصله ی بیشتری انداخت. کارن چشم هاش رو به سمت دیگه ی اتاق چرخوند. دوباره سکوت برقرار شده بود. کارن آروم به حرف اومد: فکر کنم دیگه وقت رفتنه!

جوابی نشنید. از جاش بلند شد و با یه حرکت کتش رو برداشت. لیلی هم بلند شد و همزمان گفت: شاید بهتره... به یکی از اساتیدم معرفیتون کنم.

کارن می دونست این حرف به خاطر همون سیلی چند دقیقه پیشه.

- اطلاعات من ناقصه... اینطوری شاید...

romangram.com | @romangram_com