#_به_من_بگو_لیلی_پارت_154
- دیگه داری حالم رو به هم می زنی!!!
- حالا هم نوبت ماهـ... غریب نوا...
با ضربه ی سیلی کارن بالاخره خفه شد. کارن سعی کرد نفس های تندش رو کنترل کنه. نگاهش رو از چشم های بهت زده ی دختر رو به روش جدا کرد و به پنجره دوخت. محتاج آرامش چند دقیقه پیش با نمای پارک بود. قدمی به عقب برداشت. پاش به کاناپه گیر کرد، نزدیک بود بیفته ولی با دست کاناپه رو نگه داشت.
نگاهش به دستش افتاد. همون دستی که چند لحظه پیش تو صورت مشاورش فرود اومده بود. دستش رو مشت کرد و با چرخشی خودش رو روی کاناپه انداخت.
نمی تونست به بالا نگاه کنه. دختر هم بی حرکت سر جاش ایستاده بود. این حال کارن رو بدتر می کرد. به دستش خیره شد. این چه کاری بود؟ پیش نیومده بود که سر یه بحث معمولی همچین کاری کنه. امروز چه اش شده بود؟ بعد از دانشگاه، این دومین بار بود که خیلی جدی کنترل خودش رو از دست می داد. از گوشه ی چشم حرکت دختر رو دید. هنوز هیچ حرفی نزده بود و این سکوت بعد از اون جنجال، کارن رو می ترسوند. اگر پرونده رو با تشخیص منفی برمی گردوند؟ اگر چند ماه معطلش می کرد؟ اگر... شلوار جین سرمه ای دختر رو دید که دقیقاً جلوش ایستاده بود. بالاخره سرش رو بلند کرد. از نگاه دختر چیزی خونده نمی شد. آروم روی میز ِ رو به روی کاناپه نشست، جلوی پاهای کارن. به چشم هاش زل زد. کارن انقدر روش شناخت نداشت که بدونه باید منتظر چه واکنشی باشه. بعد از چند ثانیه صدای ملایم محسنی رو شنید که اینطوری نازک تر از همیشه شده بود: ببخشید!... من زیاد فشار آوردم.
- ...
- قرار بود احساسات درونی شما رو بریزه بیرون... ولی نه با این نتیجه.
- ...
- شما انقدر مظلوم بودنتون رو به خودتون تلقین کردید که اصرار من به عکسش هم نتونست تاثیری بذاره.
- ...
- هنوز هم فکر می کنید تو کنترل خودتون مشکلی ندارید؟
romangram.com | @romangram_com