#_به_من_بگو_لیلی_پارت_153

- آقای غریب نواز... خوبه؟ حالا جواب میدی؟

- بهتره از اون بپرسی مشکلش با من چیه... که مسبب همه ی بدبختی هام شده، دست بردار هم نیست!

دختر قدم دیگه ای برداشت و جدی گفت: لطفا آرامشتون رو حفظ کنید!

کارن دستش رو با شدت تو هوا تکون داد و ازش فاصله گرفت. حالش از این ارباب منشی دختر تو این اتاق، به هم می خورد. اینکه فکر می کرد همه چیز رو از همه بهتر می دونه. در حالی که هیچی سرش نمی شد. می گفت «آروم باش»، این تنها کاری بود که کارن اصلاً قصدش رو نداشت. می خواست از اتاق بیرون بره. باید بیرون می رفت وگرنه ممکن بود حرفی بزنه که بعداً پشیمون بشه. به طرف کتش روی کاناپه رفت. لیوان چای از دهن افتاده رو روی میز کوبید. دوباره صدای دختر از پشت سرش اومد: اصل اول درمان... قبول کردن بیماریه.

کارن سریع چرخید و تو روی دختر ایستاد. داد زد: درمان؟؟ فکر کردی کی هستی؟

دختر پلک هاش رو روی هم فشار داد، بعد با سرعت باز کرد و گفت: چرا قبول نمی کنی که به کمک احتیاج داری؟

- چون احتیاج ندارم.

- مدام همه ی دنیا رو مقصر ناکامیت می دونی.

- مزخرف نگو!

- حتی می ترسی در موردش حرف بزنی... انگار که با حرف زدن دوباره اتفاق می افته!

- تو از هیچی خبر نداری.

- این رو می دونم که فقط می خوای ضعف هات رو گردن یکی دیگه بنـ...

romangram.com | @romangram_com