#_به_من_بگو_لیلی_پارت_144
محسنی آخرین جرعه ی چایش رو خورد و لیوان رو روی میز گذاشت. پرسید: شما نمی خورید؟
کارن لیوان جلوش رو لمس کرد و گفت: داغه.
- تابستون های جنوب رو ندیدید که به این میگید داغ!
لبخندش با دیدن چهره ی بی تفاوت کارن محو شد. انگار به هر دری می زد که حرفی بینشون رد و بدل بشه. چشم هاش دوباره مشغول خوندن دفترچه ی صورتی شد و بعد از چند ثانیه بلند خوند: بالاخره تابلویی که برای کتابخونه دنبالش بودم، پیدا کردم.
حرکتی به لب هاش داد و اضافه کرد: خوندن دفترچه تون خیلی حس خوبی میده! یادم باشه، واسه خودم هم دفترچه بگیرم.
- بعد بدید من بخونم!
دختر با لبخند سرش رو بلند کرد و دفترچه رو بست. پرسید: شما قبلاً به روانپزشک مراجعه کردید؟
- خیر.
- حتی دوران نوجوانی.
- خیر... هیچوقت.
- سابقه ی علایم خاصی داشتید؟ کج خلقی، افسردگی، انزوا...
romangram.com | @romangram_com