#_به_من_بگو_لیلی_پارت_141

- زود یعنی کِی؟

- عزیزم زود یعنی زود.

چند دقیقه بعد محمود امضاها رو زد و ساک رو تحویل داد. مسئول خوابگاه بچه ها رو برد و قرار شد هفته ای یک بار ملاقاتی داشته باشند یا با خانواده بیرون برند. نسیم هم بهشون قول داد که هر ماه سر بزنه... مرد جوون روی پله های راهرو نشسته بود و با چشم های سرخ به رو به رو خیره نگاه می کرد. هیچ خبری از دکتر نبود، اصلاً معلوم نبود برای چی اومده!! نسیم کیف پولش رو بیرون آورد و از بین اون همه کارت موسسه و دفتر و شرکت های مختلف، کارت یه کلینیک ترک اعتیاد رو جدا کرد. کارت رو جلوی محمود نگه داشت.

مرد نگاهش رو از رو به رو کج کرد و به کارت انداخت. کارت رو گرفت و روش رو خوند. اخم کرد ولی حرفی نزد. نسیم گفت: کلی متن سخنرانی برای امروز آماده کرده بودم که راضیتون کنم به این کلینیک سر بزنید... ولی الان...

به مسیری که بچه ها رو ازش برده بودند اشاره کرد و ادامه داد: فکر نمی کنم هیچ متنی تاثیرش بیشتر از این باشه.

- ...

- بچه ها به زور راضی شدند... ترجیح می دادند کنار شما کار کنند!!

بغض محمود بالاخره ترکید و صورتش رو به بازویی فشار داد که روی زانوی خم شده اش تکیه داده بود. بعد از چند لحظه بلند شد و درحالیکه کارت رو توی جیبش می چپوند از پله ها پایین رفت. نسیم سمت پنجره ها قدم زد تا باد به صورتش بخوره و حالش رو بهتر کنه. به یاد دفعه ی قبلی که به ساختمون جنوبی همین مجتمع اومده بودند، افتاد. اون روز فکرش رو هم نمی کرد که مدیر مجتمع بخواد تو رودربایستی از دکتر هدیه ی مالی بگیره. به خیال نسیم همین آشنایی و سفارش دوستانه کفایت می کرد. اما دیگه انقدر دیده بود که از چیزی سورپرایز نشه. در واقع می دونست که خود حاج طاهری هم برای جبران بودجه باید به هر دری بزنه.

از سمت دیگه ی راهرو صدای قدم های کندی رو شنید. دکتر بود که به طرفش می اومد. انگار همه چیز داشت تکرار می شد. راهروی خلوت و... فکرش رو از اتفاق های بعدش دور کرد که البته با نگاه پر تلاطمی که تو چشم های دکتر می دید، خیلی سخت بود. پرسید: احساساتی هستید یا از بچه ها خوشتون نمیاد؟

دکتر بعد از سکوت کوتاهی جواب داد: هیچ کدوم.

- این رو گفتید که جلوی سوال های بعدیم رو بگیرید.

- این هم یکی دیگه از پیشگویی هات بود؟

romangram.com | @romangram_com