#_به_من_بگو_لیلی_پارت_140


مرد حرفی نزد و فقط به بچه ها نگاه کرد. لابی ساختمون به دو طرف پله می خورد. از پله هایی که با فلش مسیر اتاق مسئولین رو نشون می داد، حرکت کردند. طبقه ی دوم راهروی طویلی داشت که درهای متعددی توش باز می شد. بعد از اطلاع دادن به یکی از کارمندها، فرم های آماده شده، در اختیارشون قرار گرفت. نسیم فرم ها و مدارک رو با خودکار به محمود داد و خودش به طرف بچه ها رفت که از پنجره های بزرگ به حیاط مجتمع نگاه می کردند. کنارشون ایستاد و گفت: دیدید گفتم زمین چمن هم داره؟

بچه ها کمی با ذوق به اون طرف نگاه کردند. سینا آروم گفت: خانوم!

- جانم؟

نگاهی به پدرش که جلوی میز کارمند ایستاده بود و کاغذهای توی دستش رو می خوند، انداخت.

- نمیشه با بابامون بریم؟

نسیم نفس عمیقی کشید تا ناراحتیش با صدای گرفته اش مشخص نشه.

- اینجا بهتر می تونید درس بخونید. باباتون... باید یه مدت کار کنه. پول هاش رو که جمع کرد، میاد شماها رو می بره.

- خب... اگه باهاش بریم، خودمون هم کار می کنیم، زود پول جمع می کنیم... خرج مدرسه رو هم میدیم.

- زندگی به این سادگی ها نیست پسرم! اگر اینجا خوب درستون رو بخونید و پسرهای خوبی باشید، در اصل به باباتون کمک کردید تا زودتر بیاد دنبالتون.

سهیل هم به گفتگو اضافه شد و آهسته پرسید: کِی؟

نسیم دوست نداشت حرفی بزنه که دروغ از آب در بیاد. فقط با لبخند گفت: زود.


romangram.com | @romangram_com