#_به_من_بگو_لیلی_پارت_139

نسیم برای چند ثانیه ساکت نگاهش کرد و بعد گفت: من به واسطه ی شغلم همه جور آدمی دیدم. همه بالاخره یه جا کوتاه میان... با یه چیزی میشه کنترلشون کرد... اگر قرار باشه فقط به فکر خودمون باشیم، یه روزی هم میاد که کسی به فکر ما نیست!

دکتر بی خیال روش رو برگردوند، چشم های روشنش که امروز بدجوری به کت و شلوار سرمه ایش می اومد، به نقطه ای خیره شد. نسیم هم برگشت و دید که سهیل دوباره زیر گریه زده و این بار محمود هم دست کمی از بچه ها نداره. دوباره بغض ته گلوش رو گرفت. محمود با کف دست چشم هاش رو فشار داد و بعد به شونه ی بچه ها ضربه زد و چیزی گفت که از این فاصله شنیده نمی شد. ساک وسایل رو روی دوش انداخت و درحالیکه بچه ها دور و برش راه می رفتند، به طرف نسیم و دکتر حرکت کرد. شونه ها و لب های سهیل هنوز هم آویزون بود. هنوز چند متر فاصله داشتند که دکتر با عجله گفت: من... من میرم بالا با طاهری حرف بزنم.

نسیم به طرفش چرخید. خیلی دستپاچه نشون می داد و نگاهش هنوز روی بچه ها بود.

- امروز جمعه است... فقط کارمند های خوابگاه هستند.

- همون ها!... میرم همون ها رو ببینم.

با نزدیک شدن محمود و پسرها سرش رو به طرف ساختمون برگردوند و م*س*تقیم راه افتاد. نسیم حتی فرصت نکرد که حالش رو بپرسه، ظاهرش اصلاً خوب نبود. به پشت سر نگاه نکرد و سریع وارد ساختمون شد. نسیم برگشت و با لبخند پرسید: آماده ی رفتن شدید؟

کسی حرفی نزد. با دست به ورودی اشاره کرد و همه راه افتادند. مرد به حرف اومد: ببخشید... من این روزها اعصابم خط خطیه.

- متوجه ام.

- الان چیکار باید کنم؟ کی بالاست؟

- کاغذبازی ها و کارهای اداریش قبلاً انجام شده. فقط باید یه سری مدارک رو تکمیل کنید و رضایت نامه رو رسمی کنید.

- ...

- نگران نباشید... مگه خانوم پرچمی مفصل توضیح نداد؟

romangram.com | @romangram_com