#_به_من_بگو_لیلی_پارت_133

14

نزدیک در مجتمع آموزشی، ماشین رو متوقف کرد و از آینه ی جلو به بچه ها نگاه کرد که آروم کنار هم روی صندلی های عقب نشسته بودند. از قصد در پشتی مجتمع رو انتخاب کرده بود چون در جلو میله ای و بلند بود. نمی خواست حس ورود به زندان به بچه ها دست بده. از وقتی عصر دیروز به خونه رسیده بودند در مورد زندگی چند ساله اشون توی این مجتمع توضیح داده بود. تا حد زیادی موفق شده بود که به اینجا خوشبینشون کنه. حتی شب از شوق نتونسته بودند بخوابند، ولی الان دوباره به حالت پر تردیدشون برگشته بودند. سکوت زیاد، تو این موارد نشونه ی خوبی نبود. آروم گفت: خیله خب پسرها!... این هم مدرسه ی جدیدتون. از بیرون قشنگه؟

کسی حرفی نزد. ای کاش حداقل مادرشون راضی می شد تو این موقعیت کنارشون باشه.

- الان بابا محمود با ساک وسایلتون میاد. بعد با هــ...

یکی از بچه ها بلند زیر گریه زد. دو تای دیگه هم بغض کرده بودند. به پهلوش ضربه ای زدند که گریه نکنه. نسیم کامل به طرفشون چرخید و دست کوچیک سهیل رو توی دستش گرفت. گفت: چرا گریه می کنی خاله؟ مگه همین دیشب کلی درباره ی اینجا براتون تعریف نکردم؟ گریه نداره که... مثل اردوهای مدرسه ی خودتون می مونه. هر هفته هم می تونید مامان و باباتون رو ببینید.

سهیل با پشت دست چشم هاش رو پاک کرد و سپهر گفت: مامانمون نمیاد خانوم؟

نسیم دوباره به یاد تلفن دیروز و برخورد زن افتاد. جواب داد: خیلی دوست داشت بیاد، ولی نتونست.

- چرا؟

لبخند زد و گفت: فکر کنم یه کار مهمی یهویی براش پیش اومد.

هیچ کدوم به نظر قانع نشده بودند ولی مسئله این بود که باید کم کم با شرایطشون کنار می اومدند. همین حالا هم تا حدی موقعیت رو درک کرده بودند. مادری که دیگه نمی خواد نقشی توی زندگیشون داشته باشه، پدری که براشون کار نیمه وقت پیدا کرده!! از شیشه ی پشت پدرشون رو دید که داشت به ماشین نزدیک می شد.

- اومد.

هر سه به عقب برگشتند و با بیشترین سرعت از ماشین پیاده شدند. نسیم هم بیرون رفت و قفل ماشین رو زد.

romangram.com | @romangram_com