#_به_من_بگو_لیلی_پارت_134
دیشب با خانوم پرچمی تماس گرفته بود و خبر داشت که پدر بچه ها قراره چه ساعتی اینجا باشه. بچه ها به طرفش دویدند. ساک رو زمین گذاشت و بچه ها رو ب*غ*ل کرد. یه مرد جوون بیبی فیس کنار سه تا بچه ی بلندتر از کمرش که از سر و کولش بالا می رفتند. حس بدی از گرفتن بچه ها به نسیم دست داده بود. خیلی واضح بود که با وجود همه چیز، پدرشون رو دوست دارند. نسیم هنوز کنار ماشینش گوشه ی خیابون ایستاده بود. از جوی آب پرید و وارد پیاده رو شد. چشم محمود بهش افتاد و اخم روی پیشونیش نشست. بچه ها رو عقب زد و سریع چند قدم باقی مونده تا نسیم رو طی کرد. صورتش خیلی عصبانی بود، نسیم قدمی به عقب برداشت. مرد بلند گفت: به چه حقی بچه های من رو از گاراژ بردی؟
- آروم باشید آقا! توضیح میدم.
- می دونی چند ساعت دنبالشون می گشتم؟؟
- از قبل خبر داشتید که امروز باید...
مرد دوباره با خشم قدمی برداشت و داد زد: جواب من رو بده!
مشتش رو بلند کرد.
- تو چه کاره ای این وسط؟
خواست تو صورت نسیم فرود بیاره. نسیم دست هاش رو جلوی صورتش نگه داشت و پلک هاش رو بست. اما مرد با صدایی از پشت سر متوقف شد: چه خبرته؟
نسیم دست هاش رو عقب برد و چشم باز کرد. کسی که داشت از پشت مرد نزدیک می شد، دکتر شفیق بود. نسیم گیج شده بود. اصلاً انتظار دیدن کسی، به خصوص این آدم رو نداشت. محمود با لودگی گفت: جناب عالی کی باشین؟
بعد از مکث کوتاهی دکتر جواب داد: همراه این خانوم!
محمود: پس خبر داری چه غلطی کرده.
romangram.com | @romangram_com