#_به_من_بگو_لیلی_پارت_132
کارن باورش نمی شد که تو این دوره و زمونه کسی از این کارها کنه! کاری که انقدر زحمت و مسئولیت سنگین داشت. بچه ها باز به هم نگاه کردند و سر تکون دادند. کارن حس می کرد که خیلی گیج شدند و نمی دونند قراره چه بلایی سرشون بیاد... محسنی دوباره با خنده گفت: شام چی دوست دارید؟
کسی جواب نداد. اضافه کرد: البته دستپختم به خوبی مامانتون که نیست ولی ماکارونی هام خیلی خوشمزه میشه!
بچه ها لبخند زدند و یکیشون جواب داد: ماکارونی رو که من هم بلدم!
کارن و پرچمی به خنده افتادند و دختره از رو نرفت. ابرویی برای کارن بالا انداخت و به پسر گفت: پس با هم درست می کنیم. خوبه؟
پسر سر تکون داد و بقیه خندیدند. پرچمی به حرف اومد: اگر...اوووم... آدرس اینجا رو داره.
و جدی تر نگاه کرد که محسنی متوجه منظورش بشه. دختر خندید و جواب داد: فقط آدرس من رو ندید!
- معلومه که نمیدم... نمی دونم...
- من مراقب همه چیز هستم. نترسید!
بعد با نگاه کوتاهی به بچه ادامه داد: به بابا محمود بگید، پسرها پیش منند. فردا برای کارهای اداری بیاد.
رو به بچه ها اضافه کرد: حالا بدویید بریم ببینم تیبا بهتره یا بنز!
بچه ها سریع از جا بلند شدند. دختر هم دنبالشون راه افتاد و جلوی در با عجله از خانوم پرچمی خداحافظی کرد. نگاهش برای لحظه ای به نگاه کارن گره خورد، بعد روش رو برگردوند و رفت. کارن با تاسف سر تکون داد. حالا یه چیزی هم طلبکار شده بود!!! کتش رو پوشید و با برداشتن کیفش از مدیر موسسه که به احترامش بلند شده بود، خداحافظی کرد. از اتاق خارج شد. از پشت شیشه های ورودی راهرو، ته حیاط رو می دید. پسرها دوباره پشت سر دختر راه افتاده بودند و انگار حالا از موقع ورود شنگول تر بودند. چقدر برای بچه های یکی دیگه وقت میذاشت. برای کارن خیلی عجیب بود. با خودش فکر کرد «پسرهای کوچولو»... با انگشت ها گوشه ی پلک هاش رو فشار داد و سرعتش رو کم کرد تا قبل از رسیدن به کوچه، پسرها رفته باشند.
romangram.com | @romangram_com