#_به_من_بگو_لیلی_پارت_131

محسنی به طرفش رفت و در حالیکه کنارش می نشست، با لحن ملایمی که قبلاً هم چند بار برای خر کردن کارن به کار برده بود، گفت: نگران نباش سهیل جان! هیچ مشکلی پیش نمیاد. بابات از قبل خبر داشته.

- من سینام.

- ببخشید! سینا... بس که همه تون شبیه همید.

دستش رو روی پای راست پسر که تکون می داد، گذاشت و اضافه کرد: کسی بهتون نگفته؟

پسر که حواسش از ناراحتی برای باباش، پرت شده بود، لبخندی زد و به برادرهاش نگاه کرد. جواب داد: همه میگن.

- همه تون تو یه کلاسید؟

- آره.

- بیچاره معلمتون!... چه جوری نمره ها رو قاطی نمی کنه؟!

- این دو تا خنگند. فقط من درسم خوبه.

محسنی خندید و پسر کناری سقلمه ای به برادرش زد و زیر لب چیزی بهش گفت. حرکت پای پسر متوقف شده بود. ظاهراً دختره کارش رو بلد بود، به جز وقتی پای کارن وسط می اومد!!! کارن پوزخندی زد و کتش رو برداشت. از پرچمی پرسید: بچه ها تا فردا کجا می مونند؟

به جای زن، محسنی جواب داد: اینجا که سرایدار نداره فعلاً... می برمشون خونه ی خودم.

رو به بچه ها ادامه داد: میایید خونه ی خاله، مگه نه؟

romangram.com | @romangram_com