#_به_من_بگو_لیلی_پارت_130
- اگر می گفتم یه روز در هفته کارن شفیق نباشید، قبول می کردید؟
- ...
- نه! شما از من فقط یه امضا می خوایید... که من هم تا مطمئن نشم نمی زنم!
کارن صاف ایستاد و لب باز کرد، دختر سریع اضافه کرد: هر چقدر می خوای سرم داد بزن! من تصمیمم رو گرفتم.
کارن درست نمی دونست چه دفاعی باید از خودش بکنه. اصلا حوصله ی این کار رو هم نداشت. کارش گیر این خانوم بود و نمی خواست اوضاع رو از این بدتر کنه. فقط پوزخندی زد و دستمال خیس رو به طرف دختر پرت کرد که ظاهراً بهش برخورد. بعد سمت ساختمون راه افتاد و یقه ی پیراهنش رو مرتب کرد. صدای دختر رو از پشت سر شنید: در ضمن من با هیچ کدوم از همکارهام رابطه ای ندارم!
کارن توجه ای نکرد و به راهش ادامه داد. کتش رو داخل دفتر مدیر آویزون کرده بود که گرد و خاک نگیره. باید برش می داشت و زودتر بیرون می زد.
وقتی وارد دفتر شد، بچه ها کنار هم روی صندلی های اتاق نشسته بودند و خانوم پرچمی با لبخند باهاشون حرف می زد. به نظر سه قلو می اومدند. لباس های تمیزی نداشتند و یکیشون به شدت پای راستش رو تکون می داد. خانوم پرچمی صحبتش رو قطع کرد و به کارن گفت: دکتر خدا خیرتون بده... تشریف می برید؟
- خواهش می کنم... بله.
محسنی وارد اتاق شد و از خانوم پرچمی پرسید: با آقا محمود تماس گرفتید؟
- آره، جواب داد. یه کمی هم شاکی بود.
و چشمکی به بچه ها زد که جدی نگیرند اما از حالت چهره ی زن مسن معلوم بود که منظورش خیلی هم «یه کمی» نیست. یکی از پسرها گفت: دیدید گفتم اول صبر کنیم بابا بیاد.
romangram.com | @romangram_com