#_به_من_بگو_لیلی_پارت_129
کارن با صدا نفسش رو بیرون داد، محسنی بی خیال تغییر حالت صورت کارن، به اطراف چشم چرخوند و جمله اش رو تموم کرد: بد نیست. عمداً گفتم پنجشنبه ها بیایید که خودم هم باشم چکتون کنم.
از چشم ها و لب هاش معلوم بود که جلوی خنده اش رو گرفته. لاس زدن خالی سر همچین وضعیت مسخره ای دیگه از سن و سال کارن گذشته بود، قصد رو دادن به این دختر رو هم نداشت. روش رو برگردوند و به طرف شیر آب حیاط رفت که بالای حوض آبی کوچیکی نصب شده بود. یادش افتاد که مثلاً قرار بود با رفاقت ریختن باهاش، آتو ازش بگیره! شیر رو باز کرد و نگاه کوتاهی به سر و وضع ساده ی محسنی انداخت. تر و تمیز و شیک ولی خیلی ساده!! لباس یک دست سرمه ای با مقنعه! نه، ارزشش رو نداشت. روی زانو نشست، دست هاش رو زیر شیر گرفت و شست. بعد به صورتش آب پاشید. انگشت هاش رو بین موهاش حرکت داد و چند ثانیه ای از پشت سر کشید تا بهش آرامش بده. صدای دختر به گوشش خورد: داخل ساختمون سرویس بهداشتی هست.
- وقت ندارم.
- تعجب می کنم تا همین الان موندید!!
کارن پوزخند زد. واقعاً چرا مونده بود؟ که طبق گفته اش باهاش یه صحبت مفصل کنه؟ در مورد چی؟ ماهان؟ چه صحبت کسل کننده ای!
- البته با این وضع کم آبی، بهتره کمتر آب مصرف کنید. با جارو خاک و برگ ها رو کنار بزنید، نه شلنگ آب.
کارن ناگهان شیر رو بست و به طرف دختر که بالای سرش ایستاده بود، چشم غره رفت. آب هنوز از پوستش می چکید و دختر به چشم هاش خیره شده بود. توی دستی که به سمت کارن گرفته بود، دستمال گلدوزی شده ای داشت. کارن دستمال رو گرفت و باز کرد. روی پیشونیش کشید. محسنی به حرف اومد: می دونم از دست من ناراحتید!
- ...
- به جای اومدن اینجا، اگر می گفتم سفر، نقاشی، موسیقی... قبول می کردید؟
- ...
- اگر می گفتم یه گلخونه اجاره کنید، قبول می کردید؟
- ...
romangram.com | @romangram_com