#_به_من_بگو_لیلی_پارت_128
زیاد طول نکشید که ماشین ماهان نزدیک در موسسه پارک شد. نسیم بچه ها رو یکی یکی از ماشین پیاده کرد و با خوشرویی گفت: بچه ها اینجا همون جاییه که بهتون گفتم.
تابلوی بالای در رو نشون داد. بچه ها با دیدن ساختمون که شبیه اداره بود خیالشون راحت تر شد. منظور نسیم هم همین بود، گرچه هنوز زیادی ساکت بودند. سمت ماهان که پیاده شده و به در ماشین تکیه داده بود، گفت: خیلی زحمت کشیدید، ممنون!
- از این به بعد چی؟
- یه کاریش می کنیم، شما کی با آقای صدیقی قرار دارید؟
ماهان به ساعتش نگاه کرد و با خنده گفت: 10 دقیقه پیش.
نسیم هم خندید و بچه ها رو به طرف در موسسه راهنمایی کرد و همزمان جواب داد: پس بیشتر از این مزاحم نمیشیم. اون دخترها هم منتظرند.
ماهان دست تکون داد و سوار ماشین شد. نسیم جلوتر از بقیه راه افتاد و از در موسسه داخل رفت. کارن روی نیمکت کنار در لم داده بود. قصد داشت که در اولین فرصت با هاتف تماس بگیره تا رفت و آمدهای ماهان و محسنی رو چک کنه. اگر می تونست چیزی از توش در بیاره، بهترین فرصت برای کارن محسوب می شد. دست هاش رو روی سینه قفل کرد و به حرکت بچه ها پشت سر محسنی چشم دوخت که مثل جوجه اردک ها هم ریتم با هم راه می رفتند. پس به خاطر این جوجه ها به طاهری رو انداخته و چک کشیده بود! مشاور اعظم وسط حیاط ایستاد و رو به کارن گفت: بد نگذره یه وقت؟
نیشش باز بود و مثلاً داشت شوخی می کرد. چه رویی هم داشت، فکر کرده بود با پسرخاله اش طرفه؟! کارن اخم کرد و جوری به صورتش زل زد که لبخندش رو جمع کنه. محسنی آروم گفت: بریم بچه ها!
به طرف ساختمون حرکت کردند. کارن هم بعد از پنج دقیقه بلند شد و به طرف اتاقک نگهبانی رفت که کنار در ساخته شده بود. با حرص دستکش ها رو بیرون کشید و داخل کمد کوچیک چوبی انداخت. بعد ماسک رو هم از بندهای پشت گوش با احتیاط در آورد. چند ضربه به شیشه ی اتاقک خورد. سرش رو بلند کرد و با دیدن صورت محسنی ابروهاش رو تو هم کشید. از اتاقک بیرون رفت تا آبی به صورتش بزنه، بدون اینکه به دختر نگاه کنه گفت: چی می خوای؟
- اومدم کارتون رو چک کنم.
صداش خندون بود. خیال می کرد با خندیدن می تونه از زیر این کارش در بره؟ کارن سریع به سمتش چرخید که سر جاش تکونی خورد ولی جدی تر ادامه داد: داخل که تمیز شده، حیاط هم که...
romangram.com | @romangram_com