#_به_من_بگو_لیلی_پارت_127

- صبح.

- روزهای دیگه هم میایید؟

یکیشون لب هاش رو کج کرد و بقیه جواب دادند: بعضی وقت ها.

نسیم بچه ها رو به طرف خروجی گاراژ هدایت کرد و همزمان پرسید: کلید خونه تون رو دارید؟

ماهان نگاهی به اطراف چرخوند و دنبالشون راه افتاد. رو به نسیم گفت: بعضی ها مشکوک نگاه می کردند.

- چه بهتر... پدرشون زودتر باخبر میشه. ما که نتونستیم پیداش کنیم!

بچه ها کلید نداشتند. البته ماهان هم شدیداً مخالف رفتن به خونه و بستن ساک براشون بود. نسیم به عنوان یه وکیل بهش حق می داد. می تونستند از بودجه ای که مردم به خیریه هدیه می دادند، براشون چند دست لباس بخرند. فرم و کتاب های مدرسه رو هم خود مجتمع در اختیارشون میذاشت. ماهان بچه ها رو که حالا خیلی نگران و پریشون به نظر می رسیدند، روی صندلی های پشت ماشینش نشونده بود. نسیم برای عوض کردن حال و هوا باهاشون شوخی می کرد و در مورد مدرسه ی جدیدشون حرف می زد ولی نمی دونست چقدر موثره. به گفته ی خودشون تو این مدت، مادرشون رو فقط یک بار دیده بودند که درباره ی رفتن از خونه به مجتمع براشون حرف زده بود. حداقل بار توضیح دادن به بچه ها رو از روی دوش نسیم برداشته بود. ماهان وسط راه جلوی بستنی فروشی نگه داشت و بلند گفت: ببینم کسی اینجا بستنی دوست نداره؟

بچه ها کمی معذب به هم نگاه کردند. ماهان با خنده اضافه کرد: خیله خب! پس مجبوریم بریم!

یکی از بچه ها سریع گفت: من دوست دارم.

نسیم و ماهان هر دو خندیدند و ماهان برای خرید بستنی پیاده شد. کمی از نگرانی بچه ها کم شده بود ولی هنوز گیج بودند که به نظر نسیم طبیعی می اومد. فقط باید فکرشون رو منحرف می کرد تا این روزهای سردرگمی رو زودتر سپری کنند. به ماهان که با بستنی و خوراکی های توی دستش از اون طرف خیابون می اومد، نگاه کرد. یه جور مهربونی ذاتی توی ماهان می دید که حتی با یه برخورد ساده هم خودش رو نشون می داد و اصلاً قابل پنهان شدن نبود. احتمالاً دکتر شفیق این طرز برخورد صمیمی ماهان رو بد برداشت کرده بود وگرنه خودشون می دونستند که چیزی به جز یه دوستی ساده بینشون نیست.

ماهان با لبخندی پشت فرمون نشست و بستنی ها رو پخش کرد. وقتی نوبت به نسیم رسید، ناخودآگاه لبخند بزرگی روی صورتش نشسته بود که ماهان رو هم به خنده انداخت. خیلی زود راه افتادند. صدای آهسته ی گفتگو بین بچه ها از پشت شنیده می شد. نسیم امیدوار بود که همه چیز خوب پیش بره. صدای ماهان به گوشش خورد: حالا چی؟

نسیم در حالیکه قاشق رو توی بستنی می کرد، جواب داد: میریم موسسه.

romangram.com | @romangram_com