#_به_من_بگو_لیلی_پارت_126


- من هم.

بقیه ی راه تا گاراژ به حرف های معمولی گذشت. درباره ی کارهایی که برای دو تا دختر هفته ی پیش جور شده بود. یکیشون هم که برگشته بود خونه. امروز چند دقیقه باهاشون صحبت کرده بود. ظاهراً که از اوضاع راضی بودند...

داخل محوطه ی گاراژ پر از رفت و آمد ماشین و آدم بود، از تیپ ها و سن های مختلف. یه محیط کاملاً مردونه. همراه ماهان مشغول قدم زدن شد. فقط خدا می دونست چجور آدم هایی اینجا سر و کار دارند و چجور خطرهایی برای پسربچه های کوچیک به همراه داره. نسیم با خودش فکر کرد، ای کاش زودتر اقدام کرده بود. هشت سالگی سن درس خوندن و یادگرفتن بود، نه سن کار کردن و علاف چرخیدن بین مردهای بزرگسال! به صورت و برخورد آدم های اطراف دقت کرد. خیلی ها مردهای خانواده و زحمتکش بودند ولی معتاد و فروشنده هم کم نبود! این زندگی ای نبود که برای پسرهای خودش بخواد... پسرهای نداشته اش. ماهان درحالیکه به دور و بر چشم می چرخوند، گفت: میرم سراغ پدره رو از همکارهاش بگیرم... اسمش چی بود؟

- نه لازم نیست. پسرها رو می برم. بعد با پدرشون هماهنگ می کنم، فردا با ساکشون بیاد.

ماهان با چشم های دقیق به طرفش برگشت و گفت: مطمئنی کار درستیه؟!

نسیم به سمت دیگه ی گاراژ زل زده بود. زیر لب جواب داد: مطمئنم!

ماهان رد نگاهش رو دنبال کرد و 90 درجه چرخید. اون طرف سه قلوها مشغول خالی کردن بار یه وانت بودند. یکی شون به راننده فرمون می داد، یکی سوار قسمت بار بود و یکی دیگه تایرهای ماشین رو روی کولش صاف می کرد تا حرکت کنه. ماهان با دست های آویزون خیره مونده بود، زیر لب گفت: what the…

سمت نسیم برگشت و ادامه داد: این چه وضعیه؟!

نسیم با ناراحتی شونه بالا انداخت. با هم به سمت بچه ها رفتند. صبر کردند تا ماشین حرکت کنه. نباید زیاد جلب توجه می کردند. نسیم از جیبش دستمال بیرون آورد و روی پیشونی یکیشون کشید که زیر آفتاب عرق کرده بود. بچه ها از قبل یکی دو بار نسیم رو دیده بودند و می شناختند. هر سه دورش جمع شدند. سلام کردند که نسیم با لبخند جواب داد. روی شونه ی یکیشون دست گذاشت و گفت: همه ی این ها رو شما پیاده کردید؟

به تایرهای روی زمین اشاره کرد. بچه ها با ذوق سر تکون دادند که نسیم بیشتر متاسف شد. دوباره پرسید: از کی اینجایید؟

بچه ها نگاهی با هم رد و بدل کردند. امروز پنجشنبه بود و روز تعطیلی مدارس. لباس های هر سه خاکی و نامرتب بود. انتظار بیشتری هم نداشت. ماهان هم جلو اومد و پرسید: نترسید بچه ها! جواب بدید؟


romangram.com | @romangram_com