#_به_من_بگو_لیلی_پارت_122
- نه... میگم...
زن صداش رو پایین آورد که با خش خش نفس کشیدن تو گوشی آمیخته شد. ادامه داد: بچه ها با من نیستند، وسایلشون هم اینجا نیست.
محسنی با نگرانی پرسید: مگه آخرین بار که حرف زدیم، نگفتید اومدند پیشتون؟!
- فقط یه شب موندند. اومد بردشون...
- پس الان کجان؟!
- چه می دونم خانوم!... خودم هزار تا بدبختی دارم. دیگه به من زنگ نزنید!
و در کمال تعجب جمع قطع کرد. کارن نه رفتار اون زن رو درک می کرد و نه رفتار آدم های اینجا رو. چرا باید خودشون رو به خاطر یه مشت مردم ناسپاس کوچیک می کردند؟! محسنی نفس عمیقی کشید و به صورت خانوم پرچمی نگاه کرد. زن با تاسف سر تکون داد و گفت: عجب روزگاری شده!! خدا به این بچه ها رحم کنه.
ماهان: انگار بچه به دنیا آوردند واسه بقیه!
و جوری به کارن نگاه کرد که تا مغز استخونش رو می سوزوند. کارن روش رو با اخم برگردوند. این مردک چی سرش می شد؟؟ نسیم کیفش رو از روی میز برداشت، روی دوش انداخت و به طرف در رفت. ماهان فوراً پرسید: دارید میرید سراغ پدرشون؟
- بله. معلوم نیست این بچه چجوری زندگی می کنند!
- تنها؟؟
romangram.com | @romangram_com