#_به_من_بگو_لیلی_پارت_121

- گوشی!

کارن اخم کرد و بین بقیه جمع چشم چرخوند. چرا این طرز حرف زدن به کسی برنخورده بود؟ دو دقیقه طول کشید تا زنی پشت خط بگه: سلام خانوم!

- سلام. من محسنی ام. از موسسه ی امام عصر.

- بله. شناختم.

صدای غرغر مردونه ای از پس زمینه شنیده شد.

- همونطور که هفته ی پیش اطلاع دادیم، فردا باید بچه ها رو تحویل بدیم به مجتمع.

- من که گفتم راضی ام.

- رضایت نامه رو پدرشون باید امضا کنه. متاسفانه نتونستیم پیداشون کنیم.

- من هم خبر ندارم ازش.

- ما سعی می کنیم تا فردا ایشون رو مطلع کنیم ولی به هر حال بچه ها باید برای فردا آماده باشند. ساک لوازم شخصی و لباس هاشون رو ببندید.

- بچه ها پیش من نیستند.

- شب که اومدند، آماده کنید.

romangram.com | @romangram_com