#_به_من_بگو_لیلی_پارت_118
محسنی سریع گفت: بس کنید خواهش می کنم! من اصلاً متوجه نمیشم اینجا چه خبره!
ماهان: مهم نیست... بیا بریم داخل!
خودش زودتر حرکت کرد و وارد ساختمون شد. محسنی که ظاهراً گیج شده بود به چشم های کارن نگاه می کرد. چرا ماهان همه جا بود؟ چرا دست از سرش بر نمی داشت؟ چرا با همه ی آدم های تو زندگی کارن قاطی بود؟ با اخم گفت: چرا نمیری از دلش در بیاری؟
- از دلش در بیارم؟؟!
حالا خودش رو به اون راه زده بود. چرخی زد و پشتش رو به دختر کرد. جارو رو به اطراف مسیر سنگفرش حرکت داد. چند ثانیه هر دو ساکت بودند، بعد دختر گفت: الان عجله دارم ولی بعداً در این مورد حرف می زنیم.
صدای قدم هاش روی سنگفرش شنیده شد. بعد سکوت و تنهایی حیاط رو پر کرد. ناله ای کرد و بی اختیار جارو رو گوشه ای انداخت. دسته اش به ساقه ی شمشاد ها خورد. کارن سریع به همون طرف رفت و جارو رو از روی ساقه برداشت. خوشبختانه نشکسته بود. برای چند لحظه ساقه رو توی دستش ن*و*ا*ز*ش کرد. نمی خواست دیگه به هیچ کدوم از این آدم ها فکر کنه. این دختر هم یکی مثل همه بود. به زودی از دستش خلاص می شد، اصلاً نباید وقتش رو صرف فکر کردن به مشاور موقتیش می کرد.
برگ ها رو با جارو به گوشه ای از حیاط کشوند. هوای خنک و رنگ و گوی برگ ها، حس خوبی بهش می داد. هرچند هنوز زرد و نارنجی نشده بودند، تازه اول پاییز بود. توی ویلای شمال یا خونه ی قدیمی ای که قبلاً توش زندگی می کرد، گاهی خودش به باغ و حیاطشون می رسید. حتی گلکاری هم کرده بود. همیشه همین حس خوب رو به همراه داشت ولی از اون روزها خیلی می گذشت. وضعیت کار و تدریس و برنامه ی فشرده ی بیمارستان، مدت ها بود که دیگه هیچ وقت اضافه ای براش نمی گذاشت. با خاک انداز برگ ها رو داخل سطل زباله ریخت. دو تا مرد وارد حیاط شدند و با سلام یک راست سمت ساختمون رفتند. از وقتی اومده بود، آدم های زیادی رفت و آمد نکرده بودند. معلوم نبود محسنی برای چه کاری اومده بود... فکرش به اون سمت کشیده شد. نفس عمیقی کشید. جارو رو سر جاش گذاشت و با سطل آب و تی وارد ساختمون شد. بدش نمی اومد سر از کار دختره و ماهان در بیاره!
یک راهروی تقریباً عریض و کم نور جلوی روش بود. صداها از سمت اتاقی می اومد که مدیر اینجا رو توش ملاقات کرده بود. سرِ خاکستری شده ی تی رو داخل آب فرو برد که صداش توی راهرو پیچید و کمی آب از سطل بیرون ریخت. نفسش رو فوت کرد و در حالیکه به خودش فحش می داد، تی رو روی سنگ های کف کشید. همین که سنگ ها و دیواره ها رو خیس می کرد، کافی بود. مطمئناً هدف محسنی تمیزکاری ساختمون نبود! می خواست حرف خودش رو به کرسی بنشونه و غرور کارن رو بشکنه که موفق هم شده بود! اما تا جایی که به کارن مربوط می شد این تازه اول ماجرا بود. محسنی تاوان همه ی این ها رو پس می داد. تی رو به طرف اتاق مدیر کشید و گوش هاش رو باز کرد تا بشنوه. وقتی از آستانه ی در باز اتاق رد شد، صدای مدیر موسسه سریع به گوشش خورد: دکتر شفیق! بفرمایید داخل!
انتظار دعوت شدن و دیدن دوباره ی ماهان رو نداشت ولی صدا انقدر واضح بود که نمی تونست توجهی نکنه. بعد از مکث کوتاهی، تی رو کنار دیوار تکیه داد. ماسک رو پایین کشید و وارد اتاق شد. محسنی کنار تلفن ِ روی میز اصلی، ایستاده بود. کارن به سمتی که ماهان نشسته بود نگاه نکرد. مدیر موسسه با ورود کارن به اتاق از جاش بلند شد و با خوشرویی گفت: خسته شدید، بفرمایید!
به صندلی کنار ماهان اشاره کرد. حتماً خبری از اختلافشون نداشت. کارن تا به حال، هیچوقت به اینجا یا هیچ خیریه ی دیگه ای سر نزده بود. مدیر رو به محسنی ادامه داد: وقتی گفتی واسه نظافت آشنا داری، اصلاً احتمال نمی دادم منظورت به ایشون باشه. اسم و چهره اشون از برنامه ی «سلام زندگی» خاطرم بود.
به سمت کارن نگاه کرد و گفت: افتخار دادید به ما... تا حالا خیلی ها مثل شما واسه تغییر روحیه و چند ساعت خودشناسی، این پست رو گرفتند. ان شاالله به شما هم بسازه.
romangram.com | @romangram_com