#_به_من_بگو_لیلی_پارت_119
جوری می گفت پست که انگار شغل مدیریتی بوده! کارن گردنش رو به نشونه ی احترام کج کرد و گفت: ان شاالله.
چیز دیگه ای به فکرش نمی رسید. نمی تونست بگه که به زور اومده. زیرچشمی به محسنی نگاه کرد که لبخند بزرگی روی صورتش بود و مثل دختربچه هایی که دختر خوب بابا بودند و جایزه می خوان، نگاه می کرد. مدیر همونطور که سر جاش می نشست دوباره گفت: تو باغچه گل پاییزه هم داریم.
کارن: بله دیدم.
مدیر: چقدر خوبه که آدم های فروتنی مثل شما دور و برمون باشند.
کارن: خیلی ممنون.
محسنی: بله... در مورد بچه ها هم خیلی کمک کردند. اگر دکتر نبود، به این راحتی ها امکان نداشت بچه ها رو قبول کنند خانوم پرچمی.
پرچمی: درسته. فراموش کردم بابت زحمتتون واسه بچه ها، تشکر کنم. خیلی در حقشون بزرگی کردید.
حداقل یه نفر بود که قدر بدونه! کارن دوباره نگاهی به چشم های هیجان زده ی محسنی انداخت و جواب داد: کار خاصی نبود... حاج طاهری رو از قبل می شناختم.
صدای ماهان چشم های محسنی رو از کارن جدا کرد: یه بار دیگه بگیرید خانوم محسنی!
دختر سر تکون داد و دکمه ی اسپیکر گوشی رو زد. شماره گرفت. ماهان به چشم غره ی کارن توجهی نکرد. خانوم پرچمی توضیح داد: مربوط به جریان همون بچه هاست.
محسنی: اگه جواب بدند!
بوق آزاد تو فضا پیچید.
romangram.com | @romangram_com