#_به_من_بگو_لیلی_پارت_117

سریع به طرفش چرخید و بدون اینکه ماسک رو پایین بده، بلند گفت: بله؟!!

محسنی لبخند کوچیکی زد و گفت: کار عاقلانه ای کردید که اومدید.

- چاره ی دیگه ای هم داشتم؟

دختر نگاهی به ماسک و دستکش ها انداخت. با شیطنتی که نمی تونست از چشم هاش مخفی کنه جواب داد: نه!!

کارن به صورت دختر خیره شد. به موهایی که از شال بیرون زده بود و رسماً توی نسیم خنک مهر ماه، پرواز می کرد. اسمش چی بود؟ توی اطلاعات شخصیش نوشته بود «نسیم»! یادش افتاد که همین چند دقیقه پیش بهش گفته بود «زشت»!! چطور دلش اومده بود؟ چشم هاش رو سمت جارو و زمین برگردوند که دختر بره ولی صدای مرد کناریش به گوشش خورد: نمیایید خانوم محسنی؟

از این صدا متنفر بود... از این آدم... مردک کی شرش رو از ایران کم می کرد؟ سرش رو به طرف صدا چرخوند. انتظار داشت با یه جفت چشم تیره و ابرو های کلفت رو به رو بشه که براش خط و نشون می کشه، ولی نگاه ماهان روی دختر بود، نه کارن. کم کم همه چیز داشت روشن می شد! این دختر همراه ماهان اومده بود.

یعنی تو این خیریه ی کوفتی با هم آشنا شده بودند. کسی که کارن نمی خواست سر به تنش باشه، حالا داشت اون رو با جارو توی دستش می دید! سعی کرد نفس های تند و عصبیش رو کنترل کنه. چرا ماهان اینطوری به دختره نگاه می کرد؟ دسته ی جارو رو توی دستش فشار داد و بلند گفت: به به! گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

ماهان نگاهش رو از دختر گرفت و به کارن دوخت. پرسید: از کی تا حالا طبع شعر پیدا کردی؟

- از وفتی عزرائیل غافلگیرم می کنه!

و با طعنه ابرو بالا انداخت. ماهان کم نیاورد و جواب داد: چرا غافلگیر؟ نکنه واسه سر زدن به خیریه ای که پدربزرگم تأسیس کرده، باید از تو اجازه بگیرم؟!

پوزخند زد که حتماً از زیر ماسک پیدا نبود. خیلی خوب خبر داشت که خیریه ی امام عصر وقف چه کسیه ولی نمی دونست نوه اش انقدر اینجا فعالیت داره. گفت: اجازه گرفتن نمی خواد! جلوی چشمم نباشی کافیه!

ماهان به سر تا پاش چشم چرخوند و با اشاره به جارو گفت: بالاخره به چیزی که لیاقتت بود رسیدی!

romangram.com | @romangram_com