#_به_من_بگو_لیلی_پارت_116
فرمون رو ول کرد و به طرفش چرخید.
- خوبم!
اگر محسنی برای امضا زدن بازی در می آورد و دیر می شد، اصلاً اگر تصدیق نمی کرد و گزارش منفی می فرستاد. نه تنها صندلی ریاست و عضویت توی هیأت امنای بیمارستان از دست می رفت، بلکه شغل های فعلیش هم به خطر می افتاد. اگر هاتف کنارش نبود، بلد فریاد می کشید... نه... نمی تونست اجازه ی این اتفاق رو بده. احتیاج به یه اهرم فشار داشت، تا اگر جلسات مشاوره مطابق میلش پیش نرفت و دختر به اذیت کردن ادامه داد، بتونه با اون اهرم قضاوتش رو زیر سوال ببره. چی بهتر از روابط خصوصی؟! رو به هاتف که سراپا گوش بود گفت: سوابقش پاکه؟... پس خودم از پاکی درش میارم!!
هاتف لبخند بزرگی زد و با تأیید سر تکون داد.
13
روی نیمکت سیمانی نزدیک در نشسته بود و به جاروی دسته بلند خیره نگاه می کرد. با یه ماسک سفید بزرگ صورتش رو پوشونده بود. کت مشکیش رو هم خیلی مرتب داخل ساختمون آویزون کرده بود. دستکش دو لایه ای سفید پوشیده بود و آستین های پیراهن مشکیش رو هم تا زده بود. اما با تمام این کارها هنوز هم نمی تونست خودش رو راضی کنه که به جارو دست بزنه. این چه وضعی بود؟
حرص و جوشی که از صبح به خاطر این لحظه بهش وارد شده بود، احتمالاً یک کیلویی از وزنش رو کم می کرد. حداقل با این ماسک ناشناس می موند، فقط باید خودش رو راضی می کرد تا یکی دو ساعت از پنجشنبه هاش رو با جارو و تی سر و کله بزنه! حتی با فکر کردن بهش، حالش از زندگی و سرنوشت و اون دختره ی مو اسکاچی زشت به هم می خورد. یعنی ممکن بود تا به حال برای کسی با موقعیت کارن، همچین اتفاق هایی افتاده باشه؟! نظافتچی شدن با اون همه مدرک و ید بیضا؟! یه زمانی به خودش قول داده بود، هرگز دست به شغل های رده پایین نزنه. اما... آهی کشید.
وقتی محسنی آدرس رو sms کرده بود، اصلاً فکرش رو هم نمی کرد که مجبور بشه تا اینجا بیاد ولی حالا اومده بود. می دونست اگر لجبازی کنه، ممکنه سر و صدا بلند بشه و حساسیت خیلی ها رو تحریک کنه... از کسی که کارن رو تا اینجا کشونده بود اصلاً بعید نبود که کار خطرناک تری کنه. از روی نیمکت بلند شد و به طرف جارو رفت. به خودش دلداری داد، فقط تا وقتی که آتویی از دختره بگیره به این کار مجبور بود، همین! بعد دیگه تلافی همه ی این مصیبت ها رو سرش در می آورد.
دسته ی بلند جارو رو زیر شیر آب گرفت. بعد سمت سنگفرش ها رفت و با حرص مشغول پس زدن برگ های خشک از روی زمین شد. طی یک سال گذشته، همه چیز حتی گذر فصل ها براش بی رنگ شده بود... اما امروز با هر صدای خش خش، پاییز رو به معنای واقعی حس می کرد. بعد از چند دقیقه صدای زنونه ای از طرف در حیاط شنید. خواست برگرده و حداقل با کنایه زدن به محسنی خودش رو خالی کنه ولی با شنیدن صدای مردونه ی دیگه ای منصرف شد. به این امید که متوجه حضورش نشده باشند، بدون نگاهی به در، به کارش ادامه داد. هنوز نزدیک ساختمون آجری نشده بودند که صدای زنونه کارن رو مخاطب قرار داد: دکتر شفیق!
پلک هاش رو روی هم فشار داد و خودش رو به نشنیدن زد. محسنی قدمی جلوتر برداشت و دوباره صدا زد: دکتر!
باز هم توجهی نکرد. چرا نمی رفت پی کارش؟ صداش یک بار دیگه اومد: آقای دکتر!
romangram.com | @romangram_com