#_به_من_بگو_لیلی_پارت_115

کارن سر بلند کرد و با تعجب گفت: مگه میشه؟

توی برگه ها نوشته بود که تنها زندگی می کنه و خانواده اش شهر دیگه اند! اضافه کرد: خونه مجردی... چند سال دور از خانواده... پاک؟؟!

هاتف شونه بالا انداخت و گفت: پاک ِ پاک! نصف وقتش به مددکاری تو خیریه ها و بهزیستی گذشته.

کارن سنش رو حساب کرد، 27-28. بهش نمی خورد. 10 سالی از کارن کوچکتر بود. دوباره پرسید: تو دوران دانشجویی چی؟ با استادهاش رابطه ای نداشته؟

- نه، چون سفارش کرده بودید، از همه ی منابعم استفاده کردم... بیچاره هیچ کار مشکوکی نکرده.

- یا انقدر زرنگ بوده که تونسته با پارتی رو کارهاش ماله بکشه.

- فکر نمی کنم. بهش نمیاد... چشم هاش رو ببین!

به عکسی که از پوشه بیرون زده بود اشاره کرد. محسنی توی این عکس که کنار بچه های محک انداخته بود خیلی مظلوم به دوربین نگاه می کرد. کارن تک سرفه ای کرد که حواس هاتف رو به خودش معطوف کنه، بعد با اخم نگاهی بهش انداخت و عکس رو داخل پوشه برگردوند. گفت: تو دفتر کارش... هیچ چیز غیر قانونی ای پیدا نکردی؟

- نه، حتی یه مورد دیرکرد اجاره هم نداشت!!

کارن عصبانی نفسش رو فوت کرد و پوشه رو روی زانوش گذاشت. یا باید با یه مورد خلاف قانون پرونده رو از چنگ اون دختر در می آورد یا دست رو دست میذاشت و پستش رو تقدیم دکتر یاوری می کرد. از همه بدتر، پنجشنبه ها نظافتچی ساختمون می شد. انگشت هاش روی فرمون از شدت فشار سفید شده بود. دکتر کارن شفیق، جراح متخصص مغز و اعصاب، معاون دانشگاه، نظافتچی ساختمون!! دندون هاش رو روی هم فشار داد. صدای هاتف از ب*غ*ل به گوشش خورد: دکتر حالتون خوبه؟

- ...

- دکتر!

romangram.com | @romangram_com