#_به_من_بگو_لیلی_پارت_114


قفل ماشین رو باز کرد و پشت فرمون نشست. هاتف گفت: خب نمی زنیم.

- کجا می تونی بیای ببینمت؟

در کنار راننده باز شد و هاتف در حالیکه می نشست و موبایلش رو توی جیبش می چپوند گفت: در خدمتم!

کارن لبخندی زد و مرد رو برانداز کرد. انصافاً کارش رو خوب بلد بود. با هم دست دادند و کارن پرسید: چی شد؟ کاری که ازت خواستم انجام دادی؟

- بله.

دستی بین موهای تیره و کج ریخته اش کشید. زیپ کیفش رو باز کرد و بعد از چند ثانیه گشتن، پوشه ی تلقی دکمه داری رو بیرون آورد. همزمان گفت: هر چی می خوای ازش بدونی اینجاست.

- چند سالشه؟

هاتف با لبخند کوچیکی به چشم هاش خیره شد. حالا حتماً کلی فکر و خیال به سرش می زد! پوشه رو به دست کارن داد و گفت: همه چیز هست.

کارن سر تکون داد و پوشه رو باز کرد. تعدادی کاغذ پرینت شده و عکس و کپی داخل پوشه بود. قبلاً هم برای جمع آوری اطلاعات از هاتف کمک گرفته بود و همیشه هم کارش راه افتاده بود. خیلی های دیگه هم مثل کارن، بهش وظیفه می دادند ولی هیچکس نام بقیه رو نمی دونست. به این مرد اعتماد کامل داشت. پول خوب می گرفت تا محرمانه و بی سر و صدا کار انجام بده. توی مسئله های مهم تر هم چیزی از این ملاقات هاشون به بیرون درز نکرده بود، این مسئله که چندان هم مهم نبود.

کاغذی که مربوط به اطلاعات شخصی می شد رو جلو آورد و شروع به خوندن کرد. پرسید: سوابق چطور بود؟ کجاها به جاده خاکی زده؟

هاتف خنده ی کوتاهی کرد و جواب داد: سوابقش پاک بود.


romangram.com | @romangram_com