#_به_من_بگو_لیلی_پارت_113
- ما همه مشکلات شخصی شما رو درک می کنیم. اصلا دلیل این استراحت کوتاه همین بود!
- بله... استراحت اجباری!... فعلاً خدانگهدار.
به طرف مسیری که با شمشادها از محوطه جدا شده بود، حرکت کرد. حیایی دنبالش راه افتاد و پرسید: خبر داری که ماه پیش، بعد از نشست شورای آموزشی، یه جلسه ی کوچیک دیگه هم تشکیل شد؟
کارن دوباره ایستاد و به صورت حیایی خیره شد. با خودش فکر کرد «حالا بدون حضور من _عضو اصلی _ شورا تشکیل میدند و حتماً پشت سر من برنامه ریزی می کنند.». پوزخند زد. می تونست از نگاه حیایی بخونه که موضوع جلسه چی بوده. پرسید: نتیجه بخش هم بود؟
حیایی کیف دستیش رو جا به جا کرد و جواب داد: فقط می تونم در این حد بگم که در مورد چه کسی بود.
کارن سر تکون داد و منتظر نگاهش کرد. می دونست اسمی که قراره بشنوه در واقع بخت دیگه ی صندلی ریاست بیمارستانه. اما نمی تونست حدس بزنه چه کسی ممکنه در حد رقابت با خودش باشه. حیایی به حرف اومد: دکتر یاوری، معاون غذا و دارو...
در کمال تعجب دکتر حیایی، کارن شروع به خنده کرد و گفت: جالب شد!
- چی؟
یه مسئله ی شخصی و خانوادگی انقدر توی تصمیمگیری ریاست دانشگاه و اعضای موسس تأثیر داشت در حالیکه یک بار توی جریان داروهای تقلبی پای دکتر یاوری هم وسط کشیده شده بود. این مسئله ی ساده ای نبود، حتی جرم جنبه ی عمومی داشت. اگرچه هیچوقت کسی نتونسته بود ثابتش کنه. دستش رو سمت حیایی دراز کرد و گفت: خیلی ممنون که اطلاع دادید.
دکتر حیایی دست داد و آهسته گفت: بین خودمون باشه.
کارن با سر تایید کرد. خداحافظی کردند و جدا شدند. کارن خوشحال بود چون رقابت با کسی که امکان زمین زدنش بود، خیلی راحت تر می شد. به طرف خروجی حرکت کرد. ماشینش رو داخل پارکینگ نیاورده بود. نمی خواست زیاد با کسی برخورد داشته باشه. عصر امروز قرار بود هاتف تماس بگیره ولی هنوز خبری نشده بود. موبایلش رو بیرون آورد و طبق معمول با خط اعتباریش شماره ی هاتف رو گرفت. جواب داد: جونم دکتر!
- نمی خوام پشت تلفن حرفی بزنیم.
romangram.com | @romangram_com