#_به_من_بگو_لیلی_پارت_111

- می دونم.

و به اتاقش برگشت. در رو بست و تازه اون لحظه بود که همه ی این جلسه جلوی چشمش مرور شد. اصلاً نمی دونست چه نتیجه ای به بار میاره. باید خودش رو برای همه چیز آماده می کرد.

12

از داخل راهروهای پهن و سنگی، زیر نور لامپ های دو رنگ، عبور می کردند. کارن برای سر زدن به دانشگاه و اتاقش اومده بود و توی مسیر به دکتر حیایی برخورده بود. یکی از اعضای هیأت موسس بیمارستان که تو دانشکده هم حکم معاونت دانشجویی داشت. مطمئناً وقتی ساختمان بیمارستان تکمیل می شد، قرار بود یکی از اعضای هیأت امنا باشه. چند دقیقه ای از قدم زدنشون می گذشت. بالاخره حیایی پرسید: خوبکاری کردی سر زدی... تو این یکی دو ماه جای خالیت به چشم می اومد.

- فقط چون معاون موقت یه سری اطلاعات می خواست، سر زدم وگرنه اینجا دیگه دلم رو زده...

- پس واسه دیدن جانشینت اومدی!

با گفتن این جمله آروم خندید و اضافه کرد: حتماً سخت بوده بری به اتاقت و یه نفر دیگه رو روی صندلی ببینی...

کارن فکر کرد... بله سخت بود... ولی انقدر رو درک می کرد که نمیشه دانشگاه علوم پزشکی رو بدون معاون آموزش ول کرد. مجبور بودند یکی از مدیر های زیردستش رو موقتاً مسئول دفترش کنند. روی دانشجوهایی که تک و توک ایستاده بودند، چشم چرخوند.

بچه هایی که اگر دستت رو تو عسل می کردی هم باز گازت می گرفتند. از وقتی وارد محیط دانشکده شده بود، نمی تونست اخم روی صورتش رو کنترل کنه. از این جماعت ناسپاس دلخور بود. اگر محیط آکادمیک رو هنوز ول نکرده بود فقط به خاطر کلاس حرفه ایش بود. در آمدی که از جراحی و مطب داشت انقدر بالا بود که ساعت های سر و کله زدن با دانشجوها، عملاً تلف کردن وقت به حساب می اومد. ولی هنوز به شکل احمقانه ای چسبیده بود به اینجا و می خواست تجربه و توانایی هاش رو تو این محیط به کار بگیره تا در آینده یه مشت بی سواد و ناشی با جون مردم بازی نکنند. این از اخلاق پزشکیش بود ولی توی این روزگار کی بود که قدر بدونه؟! این یک ساعت اخیر مدام با فکر کردن به دعوای آخرش گذشته بود... به مرد جوونی که نتونسته بود جلوی زبونش رو بگیره و کار کارن رو به اینجا کشونده بود! با فکر کردن به اینکه تمام این آقایون همکار و به ظاهر دوست، چطور از یه مسئله ی کوچیک برای زمین زدنش استفاده کرده بودند. دیگه نمی دونست به کی باید اعتماد کنه. با صدای حیایی از فکرهاش بیرون اومد: چرا ساکتی؟ نکنه می خوای دست از اینجا بکشی؟

- هنوز تصمیم قطعی نگرفتم.

حیایی نگاه پرسشگر انداخت ولی حرفی نزد. کارن ادامه داد: احتمالاً موقعیت های شغلی دیگه ای فراهم میشه و... اگر هم بخوام، فرصتی برای اینجا پیدا نمی کنم.

اینبار کارن پرسشگر نگاه می کرد. دنبال نقطه ی امیدی تو صورت حیایی که بدجوری به سمت دیگه ای خیره شده بود. کارن می دونست تو دل موسس های بیمارستان جدید تردیدهایی افتاده ولی انتظار نداشت که انقدر خودشون رو بی خبر نشون بدند. ناسلامتی هم دو سال پیش، هم در خلال ساخت بیمارستان، غیررسمی پیشنهاد داده بودند و حرف ها زده شده بود. کارن موافقت ضمنی خودش رو اعلام کرده بود و به نظر می رسید همه از این مسئله راضی اند. اینکه انقدر واضح بعد از یه مشکل شخصی برای کارن، ناگهان پا پس کشیده بودند یه جور بی احترامی محسوب می شد. کارن حرف دیگه ای نزد.

romangram.com | @romangram_com