#_به_من_بگو_لیلی_پارت_109
- من و شما هر دو می دونیم که من جذاب نیستم!...
سکوتی که بعد از این جمله توی فضای پر تشویش اتاق برقرار شد، خیلی عجیب به نظر می رسید. نگاه دکتر روی صورت نسیم می چرخید. قدمی جلو اومد و فاصله رو کمتر کرد. نسیم حرکتی نکرد و جمله اش رو ادامه داد: ولی با اینجور طعنه زدن ها نمی تونید من رو از خودتون ناامید کنید.
- ...
- کار کردن تو فضایی که با زندگی قبلیتون متفاوته... جایی که کسی شما رو نمیشناسه... از مسکن هم بهتر عمل می کنه. من از شما بالاتر ها رو مشغول همچین کارهایی دیدم. شما نیاز دارید که برای مدتی خود واقعیتون رو فراموش کنید.
- واسه من قصه نباف. من بچه نیستم.
قدم دیگه ای جلو اومد و اضافه کرد: برو کنار!
نسیم کوتاه نیومد و گفت: هر جلسه میای چون ته دلت می دونی حق با منه!
- ته دل من هیچ خبری نیست... میری کنار یا خودم ببرمت؟!
فاصله انقدر کم بود که نسیم کاری نمی تونست بکنه جز اینکه از جلوی در کنار بره. با این حال هنوز ایستاده بود. آهسته گفت: پنجشنبه بیا!... به خاطر من.
اخم روی صورت دکتر نشست و با پوزخند جواب داد: به خاطر تو؟؟ پس دیگه محاله بیام!
تکونی خورد و دستش رو بلند کرد. نسیم بلافاصله از جلوی در کنار رفت. اصلا نمی خواست حرکت ناجوری از این مرد سر بزنه که بعداً هر دو پشیمون بشند. دکتر دستگیره رو پایین کشید و بیرون رفت. نسیم جلوی در بلند گفت: آدرس رو پیامک می کنم.
دکتر به روی خودش نیاورد و رفت. خانوم ایمانی پاورچین از میزش فاصله گرفت. به طرف نسیم اومد. پرسید: بحث کردید؟
romangram.com | @romangram_com