#_به_من_بگو_لیلی_پارت_105

دکتر: عالیه! من که واسه دو دقیقه بیشتر دیدنت لحظه شماری می کنم!!

نسیم لحن از خود راضی صداش رو دوست نداشت. تا اسم خیریه می اومد، غرغرش شروع می شد. خانوم پرچمی ادامه داد: چیزی شده؟

- نه. چه کمکی از دستم بر میاد؟

- چیز خاصی نیست. آقا داودی دیگه نمی تونه برای تمیز کردن ساختمون موسسه بیاد. موندیم بدون سرایدار... من هم که نه کمر دارم تمیز کنم، نه از کارهای فنی سر در میارم. موندم دست تنها. به همه سپردم اگه کسی رو پیدا کردند بفرستند اینجا یه کمکی به ما بده.

- که اینطور... ای بابا.

- هفته ای یه بار بیاد هم کافیه... آقا داودی پول نمی گرفت ولی می تونیم یه مبلغی رو برای این کارها فراهم کنیم.

- بله. متوجه شدم.

- اگر تو دفترت کسی رو آشنا داری بفرست اینجا، خیر ببینی.

- چشم حتماً پرسجو می کنم. اگه...

دکتر: من اینجا منتظرم ها!!!

به طرفش چرخید. نگاهش به ساعت مچیش بود و مثل پادشاه سیاره ی عطارد ژست گرفته بود. نسیم تو گوشی گفت: راستش الان که فکرش رو می کنم، می بینم آشنا دارم.

- راست میگی؟ کاش زودتر بهت گفته بودم.

romangram.com | @romangram_com