#_به_من_بگو_لیلی_پارت_104


یه حسی همون لحظه بهش اخطار داد. هر چند جواب این سوال ممکن بود ناامیدش کنه اما بار سنگینی رو از روی قلبش بر می داشت تا این حس های مسخره و تپش های بی موقع رو تموم کنه. جوابی که منتظرش بود، بعد از سکوت کوتاهی اومد: بله.

فقط سر تکون داد. پس روی زنش تا این حد حساس بود. این نقطه ی شروع خوبی برای صحبت های بعدیشون می شد. نسیم حالا هم دلیل تعلیق از دانشگاه و به تبعش بیمارستان رو می دونست، هم منشأ اصلی عصبانیت و از دست دادن کنترل دکتر رو... تمرکز روی این نقطه ضعف ها و کنترلشون می تونست دکتر رو دوباره به زندگی نرمالش برگردونه. اون وقت نسیم برگه های سنجش سلامت رفتاری رو امضا می زد و دیگه تا آخر عمر نمی دیدش! البته به جز پشت صفحه ی تلوزیون. صدای زنگ موبایل نسیم سکوت ناهنجار بینشون رو شکست.

- خاموش نمی کنید؟

- عذر می خوام، یادم رفت.

به طرف میزش حرکت کرد و موبایل رو برداشت، خواست قطع کنه ولی اسم خانوم پرچمی رو دید و تصمیم گرفت که جواب بده: سلام خانوم پرچمی.

- سلام دخترم! مزاحم که نشدم؟

- نه، بفرمایید؟

دکتر: الان داری از وقت جلسه سو استفاده می کنی!

گوشی رو دور تر برد. آهسته رو به دکتر گفت: نگران نباشید، جبرانی میذارم.

تو گوشی ادامه داد: در خدمتم. اتفاقی تو موسسه افتاده؟

خانوم پرچمی: خواهش می کنم. نه نگران نشو!


romangram.com | @romangram_com