#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_99

بوم!

یهو از ترس صاف سرجاش نشست.

نیشم رو واسش باز کردم و زبونم رو در آوردم.

پتو رو کنار زد و به سمتم حمله ور شد.

با همون سینی ها شروع کردم به دویدن. با سرعت نور از پله ها بالا رفتم و روی عرشه می دویدم.

بلاخره یه گوشه، لبه ی عرشه گیرم انداخت و با عصبانیت بهم زل زد. ترسیده دوتا سینی رو جلوی صورتم گرفتم تا با دیدن چهرش خودم رو خیس نکنم.

با دستش کوبید زیر دستم و سینی ها پرت شدن توی دریا...

از ترس مردمک چشمم می لرزید. دست هام رو به حالت ضربدری جلوی صورتم گرفتم.

مچ دوتا دست رو گرفت، از جلوی صورتم کنار زد و دست هام رو بالا گرفت.

ترسیده به چشم های وحشیش زل زدم.

قطره اشکی از لای پلکم بیرون خزید.

دست هام یخ زده بودن و منتظر بودم که زیر مشت و لگدش خورد بشم ولی نمی دونم چرا نمی تونستم چشم هام رو از چشم هاش جدا کنم. توی یه چشم به هم زدن سرش رو جلو آورد و لب هاش رو روی لب هام گذاشت.

با چشم های از حدقه بیرون زده بهش زل زده بودم. چشم هاش رو بسته بود و من رو می بوسید.

احساس عجیبی داشتم. گر گرفته بودم و انگار به زمین با میخ های فولادی چسبیده بودم.

یهو به خودم اومدم، به شدت کنارش زدم و به سمت اتاقم دویدم.

در اتاق رو بستم و به سمت آینه رفتم. صورتم سرخ شده بود. دستم رو بالا آوردم و روی لبم کشیدم.

اولین بوسه ی زندگیم اونم یهویی و بدون خواست خودم!

ولی عجیب بود، چرا احساس بدی نداشتم؟


romangram.com | @romangram_com