#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_100
برعکس قلبم از بی قراری داشت خفم می کرد. انگار قفسه ی سینم واسش خیلی کوچیک بود چون سعی داشت خودش رو به بیرون برسونه...
لبم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم. نمی دونستم بعد از این اتفاق می تونم توی چشم هاش نگاه کنم یا نه...
روی تخت نشسته بودم و افکار متفرقم دست از سرم بر نمی داشتن.
با صدای تقه های مکرری که به در می خورد از جام بلند شدم.
از همون پشت در صدا زدم:
-بله
خدمتکار بود که می خواست واسه ی نهار برم روی عرشه...
اول خواستم امتنا کنم ولی وقتی قاروقور شکمم رو شنیدم بیخیال شدم.
نمی دونستم باید باید چطوری رفتار کنم ولی قطعا این رو می دونستم که هرچی سعی کنم نمیتونم نرمال باشم.
رفتم جلوی آینه و موهام رو مرتب کردم.
رنگم پریده و صورتم خشک و بی روح شده بود.
موهام رو کج توی صورتم ریختم تا یکم از آشفتگی صورتم رو بپوشونم هرچند زیاد موفق نبودم.
از اتاق بیرون اومدم و به سمت عرشه رفتم.
مهبد پشت به من، روی صندلی نشسته بود و داشت غذا رو می کشید.
نفس عمیقی کشیدم و به سمتش رفتم.
روی صندلی رو به روش نشستم و شروع کردم به کشیدن ماکارونی توی بشقابم.
زیر چشمی نگاش می کردم که خیلی ریلکس انگار هیچ اتفاقی نیفتاده داشت غذاش رو میخورد.
از حرص نفس بلندی کشیدم و شروع کردم به خورد.
romangram.com | @romangram_com